غرغر
اومدم مدرسه
بدون دوش صبحگاهی و بدون شیو ریش
عینک تازه ام را برداشتم، دیدم هیچ دید ندارم، نگو انگار کاهگل کرده باشی اش، کثییییف بود نکبت
یک قطار اشتباه سوار شدم
سر راه شکلات می خواستم، فرشگاه باز نکرده بود هنوز
رفتم چایی بذارم و غذامو تو یخچال بذارم، در الکترونیک قفل بود و چراغش خاموش! یعنی غیر فعال!
فکر می کنید تا شب زنده بمونم؟
هان، فهیمه هم رگباری پیام می ده. نک و نالهای به حق ولی ده بیست ساله. از بی عدالتی هایی که زندگی در حقش کرد...
چه شروع سنگینی!! سی یورو هم پول کارت تردد دادم در ضمن!
حقوقمو هم که دیروز قطع کردند.
فقط مونده سقف رو سرم خراب بشه. نه؟
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور ۱۴۰۳ ساعت 11:16 توسط مسیح
|