نومندی
پدربزرگ که می رفت صحرا،
وظیفه مادر بزرگ بود که براش نومندی بذاره!
نومندی،
معوج لغت نان بندی،
یعنی بقچه ای که توش نان می ذاشتند و می بستند،
عموما چندتا نون خونگی را در برمیگرفت، با یک کاسه روحی بزرگ، با یک قاشق بزرگ، گاهی شاید پنیر، شاید قیماق...
ماست را جداگانه تو خیکچه، خیک کوچک، پر می کردند و تا می رفت برسه صحرا هم پالیده می شد هم خنک می شد هم عطر پوست می گرفت هم غوغا...
غوغایی بود آب چاه را با قمقمه بیاری ماست را تو کاسه روحی مفصل بزنی و آب ببندی به خیکش و نون خونگی توش تلیت کنی و بخوری...
بخوری...
بخوری...
چه روزگاری زیست کردند اون آدمها...
نونهای خونگی من کنار دستمه.
در آشپزخونه هنوز قفل است و منتظرم این مصری خان پاشه بره خونه اش که راحت ناهارمو بخورم. معذبم تو مکانی که جاش نیست، نومندی باز کنم...
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور ۱۴۰۳ ساعت 15:18 توسط مسیح
|