دیروز استاد بزرگمون یک جعبه سیب آورد. ده پونزده تایی سیب. بلند بلند می گفت که سیب ارگانیک آورده است از باغچه اش. بعد که کارم تمام شد تو مسیر دوتا سیب برداشتم. اولا فسقلی و پر از لک و پیس بودند. یعنی اینقدر که به خوردن میوه های خوشگل عادت کرده ایم، یک چیزی که دست توش نبرده باشه بشر، عین سیب درخت استاد، عین دختر آرایشگاه نرفته برامون بربریّت را تداعی می کنه! البته اولش اینجره یکم که بگذره حس می کنی تو خودت هم به این بربریت متعلق تری تا به دنیای بزک دوزک.

باری، تصور من این بود که قطعا مزه اش خیلی خاص باید باشه،

راستش امروزی خیلی خوشمزه است، اما دیروزی حتی بد مزه هم بود!!

شایدم دیروز تا حالا عادت کرده ام من.

به هر روی، خواستم بگم اینقدر تقلبی و تصنعی و تجاری به خیکمون بسته اند که اصلا یادمون رفته بابا همه مخلوقات خدا هم یک سایز و یک رنگ و یک شکل نیستند. متفاوتند همه با هم. و قشنگی به همین تفاوت هاست.

بیخود می گم زر زدم! سیب بزرگ و درشت بررراق بدون لک و پیس با رنگ هنرمندانه و قشنگ هم، زیباست! خیلی هم زیباست.

یادم اومد دبی که رفته بودیم سیب زمینی های خاکی و بی ریخت و ورچلوزیده خیلی گرونتر بود از سیبهای درشت یک نواخت! دقیقا همین ارگانیک بودن که کج و کولگی میوه را می پذیره، تفاوتش بود گمونم ... .

اون سفر دبی تو 2016 یا 2017 هم زندگی منو متحول کردش ها. یادمه تو بازاری بودم توی ابوظبی. یک لاین به چه درازی ماهی بود، بی اینکه بویی از ماهی بیاد تو بازار. اون موقع تو هتل اقامت داشتیم و من فکر کردم این سفر برا من قابل قبول نیست، زمانی قابل قبول می شه که من بتونم از این ماهی بخرم، ببرم تو ماهیتابه خونه ام خودم درستش کنم...

زمان گذشت و من الان مداااام پای همون اجاقم و مشغول به همون ماهی ام!

شکر خدا که هرچه طلب کردم از درش

بر منتهای همّت خود کامران شدم.

این رضوانی بزرگوار هم قهر کرد دیگه نیومد وب ما، غافل از اینکه ما اصلا برای خودنمایی جلوی یک شاعر، مغزمون به بود بود افتاده است. بیا بابا رضوانی جان گفتی اون کارشناس روانشناسی هم اگرچه هم اسم تو اما کسی دیگه است پس بیا حالا که از خودمونی