ماجرای ازدواج
از چیزهایی که تو این جماعت به وضوح می شه دید، جدیت تو کارهاشونه!
روبنز، استاد دانشگاه است. از موسسه اش تو برزیل سه سال بورس گرفته اومده اینجا و تمام هم نمی کنه و مشخص نیست چی به سرش میاد منتهی، با همه این فشارهایی که روشه، عین اسب کار می کنه! امروز حسب اون حس گناهی که بهش دست داده که منو مبتلا کرده به کوید، زنگم زد و صحبت کردیم. خودشم تو قرنطینه است و گویا هم خودش هم زنش اونقدر حالشون خراب شده که یک روز از رستوران سفارش غذا داده اند براشون برده پشت در، منتهی با همون احوالات امروز پشت لپ تابش بود با من حرف می زد! پائولا هم همینطور. اونم عین بلدوزر فقط رو درس و بحثش متمرکز است وگرنه هر خری دیگه بود با اون بلایی که تو اول سال سرش اومد و هیچکس دور و برش نبود و کم مونده بود از گشنگی تلف بشه، الان که مثلا پشت سر گذاشته، یکم اجتماعی تر می شد شاید منتهی، اصلا اینجور نیست. نمی بینمش ها، فقط یکبار دیدمش ولی می گم هیچ پیغام و پسغامی را هم شروع نمی کنه، کلا تلاشی برای برقراری ارتباط نمی کنه و این صرفا می تونه یک دلیل داشته باشه، البته چندتا، یکی اش اینه که متمرکز رو کارش و درسش هست، یکی دیگه هم اینکه هنوز به بلوغ حسی یا عقلی نرسیده! والله! این بحث بلوغ را من با کمال قدرت بهش معتقدم ها!
تاخیر در بلوغ.
بلوغ دیر رس!
نمونه زیاد دیده ام که دیر فهمیده اند!
دیر تحریک شده اند،
دیر خودشونو کشف کرده اند
دیر ...
دیر به نسبت تقویم البته. وگرنه به لحاظ طبیعت، لابد به موقع بوده است.
حالا برعکسش، تعجیل در بلوغ هم داریم! این نمونه اش:
یادمه رفته بودیم خواستگاری یک بنده خدایی، می شد از فامیلهای قصاب محلّه مون که بابام ازش گوشت می خرید، منتهی اصفهان بودند.
یک روز بندگان خدا بابا مامانم کلی راه اومدند اصفهان. یادم نیست همه با هم اومدیم یا اونها اومدند اصفهان به هم ملحق شدیم بهرحال، یادم نمیاد این بخشش را. رفتیم و در پس کوچه های بافت قدیم اصفهان تو محله شهدا خونه طرف را پیدا کردیم و آشنایی هایی تازه شد بینشون و در این بین، عروس هم اومد.
من هنوز نگاه حشری و نافذ اون دختر بچه را یادمه! یک موجود کودک تپلی ای بود، طبعا وقتی قصاب محل معرفی کنه نباید انتظار داشت استخون باشه خب،
بعد، یادمه خییییییییلی بچه بود. قشنگ انگار عروسک براش می خواستی بخری، اونجوری ذوق داشت. خداببخشه منو که دیگه نرفتیم.
یک فامیلشون که وکیل بود بعنوان بزرگ خاندان اومده بود با من حرف می زد. کارمند دادگستری بود شاید. فکر کنم داماد بزرگتره بود. یادم نیست. از اینها که یک کلمه میگن بعد حرفشونو می خورند که یعنی خیییییییییلی ما تو دم و دستگاه هستیم و اجازه نداریم بگیم ولی مطّلعیم. گفتم گمشو بابا! ریده!
راستش، دروغ چرا، غم به دلم نشسته بود وقتی تو اون پس کوچه ها دنبال آدرس می گشتیم. تصور اینکه یک عمر من بخوام اون مسیر را هی برم و بیام، زنمو ببرم و زنمو بیارم و توله هامو ببرم بذارم و پس وردارم، حس مردن بهم می داد. دوست نداشتم. اینو همیشه هم نوشته ام گمونم، اگه جراتم شده باشه که لابد شده است، ماها بچه های دهات، رفته بودیم شهر، شهری دیده بودیم، از اینها می خواست دلمون! بعد نه جرات می کردیم از اینها بگیریم، چون از پسشون بر نمیومدیم، هم پا باهاشون نمی تونستیم پیش بریم، هم اینکه دلمون یکیو می خواست از دهات خودمون که همه چیز را لازم نباشه تعلیمش بدیم! نود درصد راه را رفته باشیم و راحت باشیم. فی الواقع یک دهاتی شهر گشته می خواستیم که خب بود، نه که نبود، منتهی ریدم تو اون مغز خالیشون که این سفر و تحول، بجای اینکه کمالاتشونو اضافه کنه یک چیز فاجعه ای ازشون ساخته بود!
تصور کنید خانوم دکتر ... یکماه قبل از عقدش با من قرار آشنایی گذاشت! به قرآن یک ماه بعد عقد کرد! با یک همکلاسی ای که صفتش تو دانشگاه "چرکو" بود از قضا! چرک نبود ولی با اتو میونه نداشت طفلک خب. مهم هم نیست البته. خدا بابای معتادشو هم بیامرزه! خدا بابای منو هم بیامرزه! این از موارد شاخصی بود که بابای من تمام غرور و منیّتشو زیر پا گذاشت و رفت با بابای طرف صحبت کرد! تو حالت معمول جواب سلامشو هم نمی داد!
اون موقع نمی دونستیم خانوم دکتر دلش جایی دیگه است و فقط برای غلبه بر نگرانی هاش، یا نمی دونم بعنوان آخرین کنجکاویهاش، بازم راه داده به غریبه! بعد که به اون فوریت عقد کرد تازه فهمیدیم!
داستان زندگی بی سرانجام...
نمیدونم الان اونهمه آدمی که رفتم خواستگاریشون کجان، یادشون میاد منو یا نه اصلا.
چرا باید یادشون بیاد؟!
متوهم!