شده یک غذای نپخته، یا مسموم بخورید،

یک مدتی درگیر همدیگه اید.

با هم کشتی می گیرید

اون دل شما را به درد میاره و شلوار از پات می کنه (اسهال که بشی) ولی تو هم راهکارهای خودتو بلدی. دکتر می ری، شکمتو گرم می کنی، همون که می ری دستشویی و سعی می کنی بیرونش بریزی، بالا بیاری...

اگه اون غلبه کرد که خدا بیامرز می شی و تمام منتهی،

یک جایی هم هست که حس می کنی غالب داری می شی. حس می کنی ردّش کردی! قورتش دادی!! دفعش کردی!

تو علم هم همینه...

تا یک جایی غرقی

از یک جایی حس می کنی که نه، این تویی که افسار اونو دست داری...

البته که مهارش نکرده ای و به همه جانبش اطلاع نداری منتهی می دونی که اگه بخوای، می تونی...

یک گام پیش بردم کارم را. الان باید برم آزمایشگاه یک چوب را ارّه کنم و سنسورها را وا دارم و برم برای تولید داده و تست فرضیه ام. این یکی هم اگه بشه، دومین راندی است که استادم و تمام تجربه و علم و هیبتش را به خیش بسته ام!!

این یکی از اولی هم بدتر است چون این دقیقا همونی است که این مدعی است و روش تز داده! در واقع چیزی است که این باید بیست سال قبل می دید! دیروز که دیدم داره زیرپوستی تلاش می کنه که منصرفم کنه از ادامه بررسی این مقوله، فهمیدن که پام رو بیییییییییییییییخ گلوشه!! می خواد منو رد کنه خودش یا یکی دیگه برسونه به نتیجه و بخوره به اسم خودش منتهی، به شرط حیات، اسمشو نفر دوم خوام گذاشت!

چایی بفرما!