یک و نیم شب شده،

گششششنمه!

امشب تمام کاسه کوزه ما را شخم زد این بزرگوار.

یک ساندویچ مرغ زدم بر بدن، جاتون تهی

دیوار به دیوار من امیر است، ساعت ده از بیرون اومد،  تا دوازده فعال بود. منم کلی سرفه کردم که طبعا وقتی من اونو میشنوم اونم شنیده من سرفه میکنم منتهی، یک خط پیام نداد گوساله! 

حالا اگه برا الواتی پایه میخواست شماره داشت از من! 

هرچه میگذره بیشتر مطمین میشم که قیافه ادمها اینه اندرونشون میتونه باشه! نه لزوما، اما واقعا بیشعوری بعضی ها را تو قیافه شون حک کرده اند، اگه کور نباشه آدم.

دو و ربع شد. چه میکنم من؟!

از بس این دو روز خوابیدم، دیگه اشباع شدم. خوابم نمیبره...

پیر شدم شاید! 

نمیدونم.

 سخته به هر صورت! روز بهتره بازم!