آقا خیلی سال قبل، با یک بنده خدایی دوست بودیم.

بعد رفت فاز عاشقی گرفت و منم که کلا ترسو ام، کشیدم عقب.

سالها گذشت و ما به این نقطه رسیدیم و اوشونم ازدواج کرد و زمان گذشت و بعد از همه این ماجراها، احوال همدیگه را گاهی می پرسیم، دوستانه.

واقعیتش من با هرکی بودم خوب برخورد کردم. اقلا در حد بلوغ و شعور همون زمان خودم (که الان می بینم خیلی کم و ناچیز هم بوده)! ستم بسیار کردم ها، از بابت همه اش هم همیشه شرمنده ام و هربار جلوه تازه ای ازش بر خودم روشن می شه واقعا شرمنده تر می شم و اگه دسترسی داشته باشم عذرخواهی می کنم هرچند زخمهایی که زدم قابل ترمیم نیست، ولی فکر کنم انصاف بدن رفقا که از قصد نبود، مریض نبودم که بخوام اذیت کنم، از نفهمی بود. از بی تجربگی بود. در واقع هزینه هایی را دوستان تحمل کردند، بعضا خیلی زیاد، که من یکم به فهم و شعورم اضافه بشه.

باری،

حالا اصلا اومدم اینو بگم که من با این دوستمون کلا مدت زیادی که نبودیم، شاید سه چهار جلسه همدیگه را دیدیم، خصوصی، بعد الان گاهی که حرف می شه من یک پرونده چهل صفحه ای دارم از همون چهار جلسه! همه هم محکوم هستم ها!! واقعا تایید می کنم که خیلی خر بوده ام که فلان رفتار را کرده ام یا فلان حرف را زده ام! در واقع اقرار می کنم که من به لحاظ شعور در سطح خیلی از دوستان نبودم و خیلی هم شاید خوب شد که ازدواجی نکردیم چون با اون ناترازی از فهم، قطعا چیز خوبی از آب در نمیومد ولی من موندم چرا آدمهایی که واقعا از توی چهار جلسه می تونند همچون پرونده ای بیرون بکشند، باز عاشق چی من بودند!؟ چه حماقتی داشتند که پیشنهاد ازدواج می دادند؟! با خودشون لج بودند؟!

صبحی دوستم می گه که داشتم برات آشپزی می کردم تو اومدم گفتی با این کارد پیاز خرد نکن کند می شه!

خب، این خیلی خجالت آور است که من شعورم نمی رسیده اون ذوق و تلاش را ببینم و ارزش بدم در عوض نگران وسیله آشپزخونه ام بوده باشم! یا یادمه کتاب برام آورده بوده، قطعا با کلی ذوق و زحمت، من بهش گفته ام پولتو برا کتاب هدر نده!! واقعا این اوووووووووووج نفهمی من بوده است، ولی هنوز هم نمی فهمم کسی که می بینه من اینقدر نفهم هستم، چرا می خواد جلوتر بره؟!!

از این دست موارد بسیار هست ها، خجالت زده ام!