دزد آشنا!
در ادامه پست قبلی یک چیزی می خوام اضافه کنم، اما اول این:
من از ترس،
پاشدم ساعت یازده ظهر، اومدم دانشگاه!
ترس از استادم!
نه که بترسم ازش! این حرومزاده می خواد ایده منو بدزده!! دیروز نوشتم ازش.
دیشب و امروز که یکم دیگه روش کار کردم به نظرم میاد من بیشتر راه را رفته ام! چرا باید بذارم این هاپولی اش کنه؟
پاشدم اومدم که یک تست دیگه انجام بدم، برای اثبات حرف خودم، اثبات ایده ام، و تهیه یک گزارش که کمتر روش سوال مطرح باشه!
من از ترس اینکه دزد بهم بزنه، یازده ظهر آخرین روز کاری هفته، درحالی که ناهار نداشتم، پاشدم اومد!
یک کاسه ماست و خیار برداشتم با خودم، ماست چکیده، موسیر، خیار و پونه و نمک فلفل
یکی از نونهای نرم و سفید و عالی ای که همین امروز صبح پختم، با خمیری که 24 ساعت تخمیر شده بود!
یک کاسه هم سالاد که فقط خیار و گوجه داشت و کاهو با نمک فلفل و مایونز و پونه.
نیت کردم که تو مسیر لیمو ترش تازه هم بخرم براش
برنامه اتوبوسها را نگاه کردم، سه تا اتوبوس باید می اومد می رفت تا چهارمی اتوبوس دانشگاه باشه
دوتا از اون اولی ها به مسیر مترو و فروشگاه و لیموترش می خورد.
بدّو رفتم ایستگاه اتوبوس،
اولی اومد رفت،
دومی و سومی که من می خواستم نیومدند!
اتوبوس دانشگاه سر موعدش اومد!!
بعد من می گم جهان کونی است، شما بگید نیست!!
شما ازاون کونی ترید!! من هر سری اقلا بیست دقیقه منتظر این اتوبوس می شم، همیشه همه میان میرن و این آخرین اتوبوس است! امروز از جمله روزهایی است که اینو نمی خواستم، و از قضا این اومد!!
اینو بچسبونید ادامه پست قبلی ام که واقعا معتقدم، یک عده گرداننده مریض، درحالی که نیششون باز است، ما را به سخره گرفته اند!
حرومزاده های فرازمینی،
شما بخونید خدا!