سمت چپ قفسه سينه ام درد ميكنه،

و ول نميكنه!

ممكنه زمانش رسيده باشه،

ممكنه هم هيچ ربطي به قلب نداشته باشه.

ممكنه كه به همين زودي، دير شده باشه!

بد غذا ميخورم؛ زياد! شايد بايد مراعات كنم،

شايدم بايد از اهل آبادي بخوام ديگه بهم زنگ نزنند! عصر با اخوي و بعد با مامانم حرف زدم و اين ارتباط ها، منو اذيت ميكنه! اخوي ميخواد روي فلان زمين ميراثي را سقف بزنه، اجاره بده، و من كلا با مال ازث، كهير ميزنم! حالم بد ميشه! گفته بودم به من نگو، ولي خب كمك لازم داره؛ شيب سقف چقدر باشه، مصالحش چي باشه، ...

مامانم كه زنگ زده بود خواب بودم،

بعد من زدم برنداشت،

حدود چهارساعت گذشت فكر كردم ديگه خوابيده و زنگم نميزنه رفتم حموم،

زنگ زده!

اومدم بيرون من زنگش زدم!

تمامش استرس است!

تمااااام چهار ساعت، انتظار بوده و هي شماره گرفتن و بر نداشتن! گويا زنگ نميخورده.

بعد اينهمه،

چكار باهام داره؟ هيچ! 😔

گوشي هامو يكم حذف كردم اگه دست كسي افتاد زشت نباشه، كسي پيام نده عجالتا تا ببينم چي ميشه.