امروز با حلقه ام اومدم.

می خواستم بمونم خونه کلا، منتهی دیشب که برگشتم دیدم آنجلا یادداشت گذاشته که صبح تا ظهر آب قطع است.

آسانسور هم درش باز بود و سوت می کشید. تا همین صبح هم داشت سوت می زد.

دیدم تو اون دیوونه خونه نمونم بهتره. دیگه سر صبح چهارتا نون تازه پختم و، تا قبل ساعت هشت که آب قطع بشه دوش گرفتم و بدّو، عدس پلو کشمش زیربغل، اومدم دانشگاه.

رفتم آزمایشگاه، قالبها نشت کرده بود و هنوز نسبتا نرم و خیس بود!! رید با این ساخت و سازش!! فقط دنبال اینه میز و انبردست بخره احمق!

دیگه برگشتم بالا یکی از طرح هایی که داشتم را ترسیم کردم. گاهی فکر می کنم نباید هرچی به ذهنم میاد را به این یابو بگم!! فکر می کنم این بعدها همه را به اسم خودش بالا می کشه...

بگذریم.

دیشب که می رفتم سمت خونه داشتم فکر میکردم که پیرشدن، بهانه می خواد،

بعد دیدم نه منظورم این نبوده، آدم بی بهانه هم پیر می شه،

یکم که قدم زدم اینجور اصلاحش کردم، پیر شدن، دست آورد می خواد!

آدم با پیرشدن مشکلی نداره، اگه نگاه خودش بکنه بگه خیلی خب، من اینهمه که جوونی و انرژی و سلامتی و فلانمو دادم، در عوض این کار را کردم. اینو درست کردم. اینو ساختم. اینو یادگار گذاشتم.

درد اونجایی شروع می شه که می بینی زمان گذشته و کاری نکرده ای! اون موقع دردت می گیره. با خودت قاطی می کنی...

پیرشدن، دست آورد می خواد!

و به نظرم بچّه، نباید جزو این دستآورد به حساب بیاد! بخصوص برای مرد! اینکه به هزار و یک دلیل شق کنی و خودتو رو یکی خالی کنی، این هنر تو نیست! بزرگ شدن اون بچه هم هنر تو نیست!! خیلی ها که پدر و مادر درست د رمانی بالاسرشون نبود هم بزرگ شدند. تو ده بیست سالگی نگاهشون بکنی هم کیف می کنی که چقدر عالی از آب در اومده اند! همیشه که از کنار جاده رد می شدم و بچه های افغان را می دیدم، خوشحال می شدم که اگرچه اینها در فقط و محرومیت کامل دارند بزرگ می شن اما چه خوب که اقلا شکل و قیافه شون اگه بهتر از مونگل های محله مردوایج نیست، از اونها کم هم ندارند. طراوت و زیبایی و هوش و خیلی چیزهای دیگه که واقعا تولیدشون دست آورد والدین نیست!! فلذا، به چیزی به جز بچه هاتون، بنازید، اگه دارید اصلا!!

دستاورد عمر دراز بی حاصلتون چی بوده؟!