امّید!
از جمله چیزهایی که وقتی دیدم، یکم ناچار شدم فکر کنم و پریروزها که با سارا حرف می زدیم از اونم تایید گرفتم این بود که آدمها اینجا، به شدّت در مقابل ناتوانی و از کار افتادگی مقاومت مغزی دارند!
از کوچه های باریک و سربالا سرازیرشون که بالا پایین می رفتیم خیلی جاها سارا می ایستاد. سربالایی براش سخته و نفس کم میاره. بعد همزمان تو همون سربالایی ها پیرزنهایی را می تونستی ببینی که از یک باریکه در خونه اش بیرون یا تو می ره و پیداست یک عمر اونجا بوده و هنوزم هست و انگار هیچوقت هم به فکرش نرسیده که اینجا را بفروشه بره یک آلونک یک جایی بخره که اینهمه سربالا نباشه! باور کنید من دیدم اینها با عصا تو سرازیر این کوچه ها چنان راه می رن که انگار نه انگار سراشیب یا سربالاست! توجه من به این ماجرا زمانی جلب شد که تو اتوبوس، پیرمردهایی به شدّت چروکیده و سفید مو در حالی که گاهی چتر هم دستشون هست سوار می شن، هیچ تلاشی هم نمی کنند که خودشونو به صندلی ای برسونند و چه بسا صندلی دم پاشون خالی است اما می ایستند و میله را می چسبند!
به سارا که گفتم گفت آره یکبار تو اتوبوس از جام بلند شدم که صندلی ام را بدم به یکی از این افراد مسن، طرف قبول نکرد و ناراحت شد از کارم! تصور کنید بجز ژنتیک ماجرا، بحث امید به زندگی است ها! بحث انتظار مرگ را نکشیدن است، بحث از کار افتاده ندانستن خود است. یادمه تو فروشگاه پیرمردهای دااااااااغون را دیده ام که از قضا تو سالن مشروبات با دقت و وسواس بطری مد نظر را پیدا می کنند و بخصوص وقتی تو راهرو آب جو هستند کارتنی بار می زنند! انگار نه انگار که برادر من تو پیری الان از اینور هر یک قطره که بخوری باید سه تا بشاشی! منتهی،
مرگ چه دور است از اینهایی که ما یک عمر مرگ را براشون آرزو می کردیم،
در خریّتی تام در اطاعت منویات قبیح فرزانه،
وگرنه که برای ما چه فرق می کند مردم اینجا زنده یا مرده؟!