پائولا، خدمه ماست. تو خوابگاه نظافتچی است. یک جورهایی روانی است، جوری می سابه که انگار سگ به همه جا ریده باشه! اطراف زندگی می کنه، معمولا خیلی زود میاد قبل از ساعت کاری اش اینجاست ولی خدا نکنه قبل از ساعت هشت بخوای چیزی بهش بگی یا کاری ازش بخوای، بهت می گه هنوز ساعت کاری من شروع نشده!

پائولا، موظف بود هفته ای دو مرتبه اتاقها را تمیز کنه. یکبار اساسی جارو و طی و ...، یکبار یکم سبکتر، در حد تخلیه سطل و شاید جارو. از وقتی بازسازی شروع شده و تو خاک و خل زندگی می کنیم، پائولا فقط یکبار نظافت می کنه!! آنجلا که رئیسش هست هم چیزی نمی گه. یعنی شده تمام بعد از ظهر می شینند با هم حرف می زنند، اما کار تعطیل است.

من همیشه آخر هفته ها طی و جاروی پائولا را از آشپزخونه می آوردم بالا و خودم یکبار تمیز می کردم که تا برسه به دوشنبه و اون بیاد برای نظافت، بتونم زندگی کنم تو اتاقم. وسایلش را همین بالا می ذاشتم و می دیدم گاهی بقیه هم خودشون برمی دارند تمیز می کنند. طبعا دوشنبه که میومد وسایل سر جاش نبود و باید میومد طبقه بالا برمی داشت.

امروز، می بینم وسایل را برداشته است! یحتمل گذاشته تو اتاقش قفل کرده...

شما مطمئنید بشر، اشرف مخلوقات است؟! این که حتی نمی فهمه کسی که جارو را برداشته، باعث سبکتر شدن کار خود خرش شده! چرا جمعش کرده است؟!

به نظرم می رسه، زمان انقراض نسل بشر رسیده است! این محصول، میوه اش گندیده است! پروژه شکست خورده است!