من بالاخره کوبیده درست کردم!
ذهنم قفل شده بود روش، می خواستم!
اگه هر چیزی را با این شدت بخوام، قطعا به دست میارمش! ولی کم پیش اومده چیزی را اینجوری بخوام! عصر، حوالی سه، بازم احساس کردم ضعف کرده ام! دیگه پاشدم زدم به راه، یک مغازه چینی دیگه!
سیخ کباب کوبیده نداشت. باریک موشی بودند همه منتهی، باید تمام می شد پروژه!
یک منقل کوچیک پیدا کردم توش! بعد یک توری اندازه همون منقل! تا الان پنج باضافه سه یورو، به هشت!
یک کیسه زغال برداشتم 2.5 یورو
نمی شد کبریت نداشته باشم که! نامردها کلی کبریت تلویزیونی را با هم می فروختند یک یورو!
آتشزنه هم لازم بود! وگرنه با کبریت که نمی شه زغال بر افروخت! اونم یک یورو!
خلاصه دردسرتون ندم. خانومه وقتی دید با یک کوه آت آشغال دارم می رم پای صندوق برق از چشماش پرید! خخخخخخ!
سرجمع 12.35 یورو اسباب و لوازم خریدم برای کباب. تو راه به آبجی فکر می کردم که می گفت تو گند زندگی می کنی و اگه پول هم داشته باشی کاری بیشتر از اینکه الان می کنی نخواهی کرد! لبخندمو نمی شد جمع کنم! بیخود می گه. یادش رفته. خواهر کوچیکم همیشه می گفت کاسب های آبادی تو را که می بینند شاد می شن! می گفت کسی این مدلی که تو ازشون خرید می کنی نمی کنه! راست می گفت. تو مغازه آجیلی می رفتم، ملت همه یک جیب و یک ته پاکت برای دست بچه شون می خریدند، اونم نخودچی و نمی دونم مشکل گشا، من تخمه سیاه را که با گونی بار می زدم، دیگه هرچی به چشمم خوش میومد از سنجد تا پسته و بادوم و انجیر و خلاصه هرچی طرف گذاشته بود سر راه...
یادش بخیر... این نبود که من پولدار تر از بقیه بودم. نه لزوما. بقیه خیلی از من بیشتر داشتند. طرف مزرعه داشت. نمی دونم تفنگ داشت، ماشین برای شکار داشت، منتهی من تو فیلد خودم خرج می کردم. میوه اونجوری، آجیل اونجوری... با این همه، گاهی خودم به خودم شک می کنم. مخصوصا الان که عکسهایی از خونه ام می بینم، انگار خیلی کهنه و مندرس به چشمم میان. ملحفه ها، پتو ها، خیلی فقیرانه اند! حتی لباسهایی که گذاشتم و اومدم! انگار نمی فهمیده ام. شایدم بهرحال پارچه است دیگه سه چهار سال باد هم بهش بخوره ساییده می شه طفلک. نمی دونم. ولی نباید توجیه کنم. قبلا هم نوشته ام، گاهی که تو آبادی مراسمی می شد و افرادی از شهر، بر می گشتند آبادی تو اون مراسم، عمدتا از اصفهان، یک تفاوت خیلی خیلی خیلی فاحش تو چشم من بود همیشه! خب اینها دوست و همکارها و هم سن و سالهای بابام بودند. بعد تو اون مراسم که اینها را کنار هم می دیدم، می دیدم تفاوت لباس پوشیدنشون، رسیدگی به مو و سر ریششون، واکس کفششون و اتوی لباسشون، نه فقط با بابای من که با تمام اهل آبادی فرق داشت! شاید همه هم سن بودند. شاید اونها هم سر و ریشی سفید کرده بودند اما، نمای اونها برّاق بود! جذّاب بود! من دوست داشتم مثل اونها آراسته باشم همیشه.
طبعا اینو رعایت کرده بودم تا حدی ولی الان که اینطرفم، لابد به همون نسبت به نسبت کسی که تو اصفهان مونده، شاید، شکل و شمایل و قر و قنبیلم تفاوت بکنه. می کنه. فهیمه پریروز یک عکس تازه گذاشته بود فیس بوک، ریش سفید، مو از همه جاش...
خدا برا هیچکس نخواد! خدا نخواد که کسی بمیره قبل اینکه مرگش فرا برسه!
بهرشکل، گوشت و تفاله پیاز و ادویه را مفصل ورز دادم و گذاشتم یخجال. منقل و زغال و آتشزنه را هم ردیف کردم و بعدش کبابها را ته توری پهن کردم و رفتم برای عملیات. هنوز دانشکده مقابل فعال بود و گفتم الان است که با دیدن شعله های آتیش یک اخطاری بیاد. ولی خب نیومد. خدایی زغال خیلی خوبی هم بود و با همون یک حب آتشزنه به خوبی روشن شد و من فقط نگران بودم تو این رفتن اومدنهام دود نیاد تو اتاق که آلارم اگه راه می افتاد تا آنجلا را از براگا نمی کشیدم اینجا خاموش نمی شد. اتفاق بدی نیفتاد. به خوبی کبابها پخت، و حتی سوخت، و پلو را با همون زغالها گرم کرد و خلاصه، بعد از مدتها آبی بر آتش جوع خود بستم، جاتون تهی. یادم افتاد اصفهان تو تراس کباب می کردم و خواهرم بود، چقدر کمک میکرد. چقدر کمک لازم بود در واقع! پختنش یک سو، خوردن تنهایی اش یک سو! منتهی، بازم شکر خدا!
الان از بوی دودی که لباس و تنم گرفته سرم درد می کنه یکم! آب گرم بشه می رم دوش بگیرم.
شبتون زیبا.