مرگ مغزی یک صمیمیت خرکی
یک دوستی داشتیم،
از اون خیلی صمیمی ها!
از اونها که هرچی صمیمی تر می شی باهاش
فحش و کلمات رکیک جای ادبیات کلاسیک را می گیره تو گفتارها.
می دونید،
از اونها.
اونهایی که انگاری روح طرفو لمس می کنی ها! اینه که دیگه بهش نمی گی حسن اگه اسمش حسن است مثلا،
اون روح خر خبیثشو صدا می زنی هر بار! اصلشو! کنه و ته و بنهشو!
صداش می زنی مثلا کره خر!
(حالا نه به این غلظت منتهی، مثال زدم بیفته جایگاه ها)
یک گاهی، فکر می کردم این دیگه الان از کوره در می ره و قهرمی کنه منتهی بعد با یک عبارت درشت تر که برمیگشت می فهمیدم که ایول، از ظاهر گذشته و رسیده به معنی. می دونید، گیر نمی داد به پوسته ها! دوستی خاله خرسکی را اونم لمس می کرد!
این بابا، تا همین چند وقت قبل، به همین منوال بود.
بعد نمی دونم چی شد دو سه شب قبل ییهو مودب شد!
عین بقیه دوست خوبها که بی ادبی نمی کنند،
بی ادبی ها را زیرسبیلی رد می کنند و یک جورایی با رفتارشون بهت درس اخلاق می دن نکبتها!
از اونها!
هرچی بهش می گم چی شده،
ضربه خورده به سرت،
چاکراهات باز شده،
چیزی به خوردت داده اند،
مورد هجوم سطحی یا عمقی واقع شده ای،
خب چه مرگته چرا عوض شدی؟
هیچی نمی گه!
نه که نگه،
هی می گه نه من همونم تو فکر می کنی.
خب گوساله!
تو اگه همون بودی که من نمی گفتم عوض شدی که! ایشّه! عوض شدی که می گم عوض شدی!
هرچی جمعیت کله خراب ها کم می شه،
احساس تنهایی بیشتری می کنه آدم!!!
تف به این دنیا!
والله!
این آب نکبت هم جوش نمی شه بریم دوش بگیریم مردیم از بودی دود و کباب