یک کلیپی بود درباره پدرها بود،

حرفش، تمثیلش در واقع، قشنگ بود. می گفت مادر عین مداد است، تو زندگی تراشیده می شه، از تیزی و ظرافت ممکنه خارج بشه، قدش کوتاه می شه، شکسته می شه و خلاصه تمام بودش را در نمودش می شه دید. شما فکر کن اگه غصه داشته باشه و مخفی بکنه هم تو پیرشدنش خودشو فریاد می زنه حالا در این تمثیل، پدر مثل خودکار است! تا آخر ایستاده، به نظر میاد که همیشه هست، همونجوری هست که قبلا بوده، منتهی کسی نمی بینه که چقدر دیگه توان براش مونده. تمام شدن پدر، یکباره است! حتی وسط یک کلمه، می بینی تمام شده، سرپا، به آخر رسیده.

حالاشاید این تمثیل احساسی کلا برای شرایط دیگه ای هم جور باشه، برای بقیه. مثلا من با اینکه دیروز عملا کار مفیدی نکردم تو مدرسه، عصر به قدری خسته بودم که حتی ناهار امروزم را هم درست نکردم شام هم ساده از تتمه ناهار خوردم. نه و نیم بود گمونم خوابیدم! خسسسسسسسسسسسته، بی توش و توان...

امروز می خواستم نیام، اما دوتا ایده جذاب داشتم، یکی اش را باید با نونو مشورت می کردم، یکی دیگه هم یک کابل را که پریروز دانیلا اشتباهی وصل کرد و بعد مجبور شد ببرّه، می خواستم ازش بگیرم!! از قضا می تونست اون تکه اشتباه کلی کار منو راه بندازه!

وقتی رسیدم، کابل را منهدم کرده بود که یک تکه سرپیچش را نجات بده!! ول کن مومن آخه اصلا ارزش داشت؟!

نونو هم به ایده ام گفت نمی شه!!!

ریده شد بهم! الان منم با شکمی گرسنه، بی ناهار. هان نگفتم نونمو هم دیشب خوردم برای صبح فقط یک کف دست، خدا شاهده یک کف دست نون مونده بود!

الان که یادم میاد نصفه شب بیدار شدم موز خوردم!

با کنجد!

یکی دو ساعت هم دنبال نحوه کار کرد و اتصال دیود زنر می چرخیدم. همین دیود را امروز از نونو پرسیدم و بهم گفت که نمی شه!

ریدم بهش، مجدد!

یکساعت دیگه پاشم برم سلف. می رم سلف اساتید، امیدوارم یک غذای خوبی پخته باشه امروز، اگه کار نکردیم اقلا یک چیز خوبی بخوریم!

والله!