اومدم كنابخونه، روزنامه بخونم؛
پسره ايستاده و دختره نشسته،
پسره دستشو تا آرنج كرده تو جيب شلوارش،
مثلا كه عدم تقارن خشتكو، به وجود دستش توجيه كنه،
زبون ميريزه و ميمون بازي ميكنه...
ول كرد
بالاخره...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۳ ساعت 21:56 توسط مسیح
|