یکی رفقا یک کلیپ گذاشته بود تو کانالش،

یک پسر بچه ای را نشون می داد که مجری داره باهاش صحبت می کنه بابا مامان و ظاهرا خواهر بزرگتر این بچه هم جزو تماشاچی ها هستند. بچهه می گه مامانم یک دفتر کار داره که همیشه قبل اینکه با بابام برن اونجا همدیگه را بوس می کنند. مجری می پرسه که بعد که می رن داخل در را هم قفل می کنند؟ بچهه می گه آره. ادامه می ده که من محکم به در می کوبم که بشکنمش اما انگار اونها می ترسند و هی جیغ می کشند...

تمام مدت، همراه با همه تماشاچی ها، مامانش به شدّت می خنده، باباش می خنده و حتی دختر بچهه که انگار اونم اصل ماجرا را می دونه می خنده. کسی سرخ نمی شه از خجالت، که از خنده. کسی پا نمی شه حرکت عصبی ای نمی شه، بعد حس می کنی تو یک جمعیتی هستی که همه آدم بودن را پذیرفته اند، کسی شرمسار طبیعی بودنش نیست کسی چیزی را انکار نمی خواد بکنه...

دیروز تو اتوبوس از اون ته، مسافرها را نگاه می کردم. لبخند داشتند! نه فقط دختر بچهه، که بزرگترها هم! دختر بچه دبستانی بود شاید، نمی دونم چی می گفت که چشماش برق می زد و دهنش به خنده ای قشنگ و کودکانه باز باز باز بود و اصلا حس نمی کردی الان چون چیز خاصی را داره می گه اینطور شاد است، حس می کردی اصلا استایلش اینه، تعریفش از خودش و وجودش اینطوره...

همه اینطور نیستند البته. چهره های خنثی هم زیاد هست اما به جرات می تونم بگم چهره اخمو، چیزی که موج منفی به هر بیننده ای می داد و اونم از قضا استایلش بود، فقط یک نفر دیدم این همه سال! یک خانوم میانسال که در تمام طول یک سفر ده دقیقه ای کمترین گشایشی به هیچ چروک صورتش نداد! قالب گرفته شده بود!

سیاه پوستها را بذارید جزو خنثی ها البته. اونها هم خیلی کم می خندند. انگار سیاهی و سنگینی به درونشون هم نشسته است. نه که غمگین باشند، شاد هم که هستند، بروزش نمی دن انگار. رسوا نیستند در اصل!