قیمت روزنامه حدودا 1.6 یورو هست ظاهرا. عصرها، برای اینکه مجبور بشم تو جمع باشم، و برای اینکه مجبور باشم زبان بخونم، می رم سالن مطالعه نزدیک اتاقم. نیم ساعتی شاید، اون نوشته های درشت صفحه اول روزنامه را یکم سعی می کنم بخونم. کلمات هم آشنا هستند هم نمی دونم چی اند هم گاهی اشتباهشون می گیرم...
کار قشنگی است بهر حال. سال گذشته هر هفته دو بار، هر بار حدود چهار ساعت وقت می ذاشتم. متوسط یک ساعت در روز. هیچی هم عایدی نداشت. دیدم امروز دعوت کرده اند همون بچه ها که برن رستوران. دوست ندارم جمعشون را. چون نمی تونم باهاشون حرف بزنم راحت نیستم، نمی رم.
گفتم حرف، عصری همسایه قبلی اتاقمو دیدم. دختر برزیلیه که آخر هفته ها با صدای بلند سکس می کرد. هنوز با همون آقاست. قراره یکسال بره لندن برای دکتری اش و ناراحت بود که باز تنها می شه!! دوست داشتم حسّش را! می گفت آخر هفته ها باید هی بیام! گفتم عمرا!! هزینه اش به کنار، هر سری رفتن و اومدن یک روز طول می کشه با هواپیما هم حتی. تاخیرها بازرسی ها معطلی ها...
نکته جالبش این بود که دیدم چقدر دلش می خواد حرف بزنه. راستش حس کردم با وجودی که دوست پسر داره اما تنهایی داره فلانش می سابه! از اینجا می گم که دنبال حرف منو نمی گرفت، مدام پرش می کرد به خودش، وضع خودش،...
این حرف زدن هم شده یک مشکلی ها. من امروز خیلی دلم می خواست با یکی حرف بزنم. کسی آزاد نبود به طبع. مایوس کننده ترین پیام این بود که طرف گفت، حرفی ندارم، حوصله هم ندارم!! یعنی نه می گم، نه می شنوم! قابل درک است منتهی، واقعا دوستی بعضی ها به چه درد می خوره اگه حتی نتونند گوششونو بهت بدن؟! اینو مخصوصا برای خود طرف دارم می نویسم که بخونه، با خودش فکر کنه، چرا تلاش نمی کنه به درد بخوره؟!
ظهر با خواهرم چت می کردم. هر دو سوپ داشتیم. من اول عکس فرستادم. اون گفت نمی فرسته! مال منو که دید از غذای خودش خجالت کشید! عجیب بود، یادمه همیشه سوپ های خیلی عالی ای می پخت. جی شده که اونم حتی ول کرده؟!
مهم نیست.
زنده باد خودم!
پلو مرغم پشت سرم رو هیتر است و کم کم عطرش به هواست. بعد هم پلو می پزم. بعد هم پلو مرغ!
دو روز است نرفتم دانشگاه. شاید بد نباشه فردا برم!
برم؟!
کار خاصی ندارم اونجا. کارها تو ذهنم هست و تو لپ تابم. داره پیش می ره علم، به شتاب!