یک دوستی داشتم، سالها پیش، این پرستار بود.

بعد بهش گفته بودند که فلانی تو اینهمه سابقه کار داری همه بخش رو شاخ تو می چرخه زشت نیست که لیسانسه ای و همه این مفنگی هایی که زیر دستت هستند فوق لیسانس اند؟ دو روز دیگه هم اونها را باید بذارند بالا سر تو طبق قانون و منطق مدرک دانشگاهی...

این بنده خدا دیده بود راست می گن، افتاده بود تو خط گرفتن فوق لیسانس از دانشگاه آزاد. میومد اصفهان کلاس و خلاصه نمی دونم تهش چی شد... از وقتی دیدم عکس کتلت را گذاشته پروفایلش و بر هم می داره، بی خیالش شدم. فکر کن دخترهای یارو دنبال ازدواج و جشن و مراسم و آیفون و ... بودند، این ابله هنوز عزای باباشونو داشت! دیدم با ابله جماعت فاصله بگیرم بهتره برام، دیگه سراغشو نگرفتم اصلا.

باری.

الان با فهیمه چت می کردم گفت خانوم دکتر فلانی دنبال پست داک می گرده براش جور کن بیاد اون سمت و الخ. بعد، من یکم اولش هنگ کردم که این که خیلی خر بود کی دکتر شد؟!

الان دارم فکر می کنم که تقریبا هر خری دکتر شده دیگه تو این مملکت منتهی، خیلی حال می کنم که این دکتر شدنها اعصابمو به هم نمی ریزه. اذیت نمی شم. حس عقب بودن نمی کنم که هیچ، چند ماه دیگه که منم دکتر بشم حتی حس برابری باهاشون نمی کنم! این بخاطر رضایت قلبی ای هست که از درس خوندنم دارم و اینکه فهمیدم آنچه را که دارم می خونم. یعنی اصلا بحث مدرک نیست دیگه. به لحاظ مدرک برابر می شیم، بلکه اونها زودتر از من شده اند، ولی چه اهمیت داره؟ هدف هر تحقیق و درس خوندنی فهمیدن است. یکی از اختلاف نظرهام با بچه های داداشم همینه که رفته اند تو کار کلاسهای تند خوانی. خودشون تند تند می خونند

بعد به بقیه درس می دن و پول می گیرند از این کار و یک کثافت کاری ای.

بهش می گم اصولا فهم، با تعجیل در تضاد است! شما مادامی که می خوای ببینی بقیه چی گفته اند تند خوندن به کارت میاد ولی وقتی بخوای فکر کنی به گفته اونها، سبک سنگین کنی، درک کنی، از خودت چیزی بروز بدی، اون دیگه تزریقی نمی شه باید زمان بذاری فکر کنی!! منتهی،

مگه کسی فهم می کنه اصولا که چی میگم؟!

فکر می کنند چون رشته هاشون نمی دونم فلسفه و جامعه شناسی و روان شناسی و خلاصه رشته های بدون عدد و فرمول هست، هرچی تندتر بخونند نظرات و افکار بیشتری را می تونند خونده باشند و دانشمند ترند منتهی،

نه محقق بود نه دانشمند،

چارپایی بر او کتابی چند!

خداشاهده اگه از سوز کون بگم این حرفها را!

شمیم به یادتم. فراوان.

عروس بندر با خمیرتراپی ات حال کردماااااا! زشته ولی شما خانومی با خمیر بازی نکن!

کسی دیگه یادم نمیاد. دختر سردار که تو روسیه داره به آفریقایی ها خدمات حسّی می ده، برگه پاییزی که گاهی ظهور می کنه با اون کون و کمر شکسته و داغون و غرغر ها و افسوس ها بر محبّتهای بیجا، تربچه نقلی که یادم نمیاد کی بود اصلا، لیوه از شیراز با اون عضو عجیبش، دالتونها از شمال، گلبرق آذری، بچه های ته ران، استاد حمیده و لیلا از قزوین، ملیحه ها دو فقره، کی بود از خوزستان؟ می گفت مادرم وقتی سکس می کنه اینقدر خوشحال و سرحال می شه که تا مدتها تو خونه آواز می خونه و می رقصه! دیگه بگید؟ کریمی بود؟ منشی کلاسهای موسیقی برادر زاده هام بود، می گفت بیا و ببین چطور از عمو جونشون تعریف می کنند :)) توله سسسگها! به خواب هم نمی دیدند تحت کنترل نامحسوس باشند با این مکانیزم پیچیده و ساده البته. حسب اتفاق ارتباط ها کشف شده بود...

باری.

خوش گذشت.

بریم سروقت کار...