ساعت هفت صبح است الانه
یک ساعت و نیم هست تقریبا که مشغول درسم هستم. گاهی وقتی بر می گردم به آنچه نوشته یا تولید کرده ام، می بینم هی وای من فقط دو قدم دیگه مونده بوده که یک چیز عالی ازش در بیاد،
و بعضی اوقات هم می بینم عججججب ریده مالی بوده! از اوّل خراب کرده ام!
چیزی که دیشب قبل خواب کشف کردم یک اشتباه رایج بود، اینکه فرمولی را بی اینکه بدونیم برای چه شرایطی درست هست، به کرّات به کار می بریم! وقتی شرایطش را می خونی و ساده سازی ها و فرض هایی که پشتش بوده اصلا قفل می کنی.
وااااااقعا علم فقط اندکی، بیش از کتاب مقدّس، حرف علمی و بنیادی داره!
دیدید این کلیپ ها که یارو چرخ پراید را باز می کنه نشونتون می ده که کل مجموعه رو شاخ یک پین فسقلی لاجون اندازه گیره موی شما می چرخه؟
باور کنید علم همونقدر بی بنیان بوده! من نمی دونم چطوری با این علم لرزان ملت تخم می کنند سوار طیاره بشن، یا طرف موشکی می سازه که به قول یارو از پنجره داخل می ره آشپزخونه را رد می کنه می اندازه کنار حموم دستشویی رد می کنه، در اتاق خواب را یواش باز می کنه پتو را می زنه کنار می بینه بچه خوابیده، دووووور می زنه بر می گرده!
موشکه هااااا!
موشکه!
هان اینو می خواستم بگم. امروز اسباب کشی است. به طبقه بالا باید نقل مکان کنیم. چقدر هم افتضاح شده!! برداشته چوب را رنگ نارنجی اسهالی زده!! بوی رنگ هنوز تو اتاقه...