ساعت هفت صبح است. از پنج و نیم پشت لپ تابم هستم. جاتون خالی نون پنیر گردو کنار دستمه. دیشب نون پختم. شکر خدا با اینکه هر دو طرفم ایرانی ها هستند، فضولی نمی کنه کسی. با اینکه بوی نون در میاد کسی بیرون هم نمیاد. البته یکم بیشتر خمیر می کنم که اگه اومدند یکی هم به اونها بدم اما تا الان که دو سری نون پخته ام کسی از اتاقش بیرون نیومده. فکر می کردم یکیشون اتاق نباشه اصلا. بخصوص که هیچ صدایی نمیومد از سمتش منتهی یک نصفه شب وقتی بیدار شد و دستش کوبید به دیوار، فهمیدم که اینجاست، و بعد فکر کردم راست می گن که>

هوچی ها مردومو با های های و هو هو چیز نکون!

من فکر می کردم این هر دو چون ماشین دارند، و چون کس لیس دو عالم اند، آخر هفته ها سبیلشون آب کوسی است و به تفرج و مهمانی اند. ادعاهاشون اینو می گه راستش. منتهی سرحساب که می شی می بینی در افسردگی و بی عملی عمیقی هستند و کارهای ساده خودت تو اتاقت چه بسا بسیار معنی دار تر از زیست اونها باشه! من بجز درس و مشقم دیروز کلی کار کردم. ساز زدم، رفتم از طبقه پایین گلدون برداشتم خاک گل برداشتم و آوردم برای چند ماه بعد که هوا خوب می شه مجدد یک چیزی بکارم. شب قبلش ماست درست کردم که هر دو تا شل شدند، چیزی بین شیر و ماست! یک چیز عجیبی که حتی کیسه می اندازم با اینکه کاملا شل است اما رد نمی شه چندان از کیسه هم!! راستی دیروز ناهار چلوکباب سفارش داده بودم، اصلا چیز خاطره انگیزی نشد. 12 یورو در اومد، نسبتا سرد شده بود، کباب هم تا بو نده و تا بخاطر داغی اش نرم نباشه، تقریبا به مفت نمی ارزه. خوردم، تمامشو، که دیگه دلم نکشه! خانومه بعدش پیام داد که خوشت اومد؟ خیلی فکر کردم چی بهش بگم، دیدم چرا خودمو خراب کنم که کسب این رونق بگیره در بهترین حالت؟ چون در سایر حالات حتی تغییری در روالش نمی ده و تو دلش ازم بدش هم میاد لذا، تشکر کردم، اما ننوشتم که خوب بود یا بد! ولی بد بود! انتظارمو برآورده نکرد...

بریم سر مشقمون. منتظر بودم زمان بگذره کتری را روشن کنم یک چایی بخورم. سر و صدا می کنه کتری، همسایه ها گناه دارند.

امروز اولّ دسامبر هست و سی و یک روز از سال باقی است، فقط!

مامان یکی رفقا 45 سال قبل همچین روزهایی داشت آماده می شد بزاد. گلی خانوم تولّدتون مبارک، پیش پیش. شونزده آذر وضع حمل فرمودند. ماشاالله چی هم زاییدند...

تامام.