تو دانشگاه کمبریج در کنار همه امکانات و تجهیزاتی که تدارک دیده بودند،
دو سه تا دوش حمام هم بود!
چون آزمایشگاه بود لابد،
می گفتند اگه کسی خاکی شد مثلا،
عرق کرد شاید،
نمی دونم به هر دلیل نیاز داشت حموم کنه،
می تونه بره دوش بگیره.
کجا؟
وسط دانشگاه!
الان عصری دیدم از اتاق خدمه، پائولا، صدای سشوار میاد. سرجمع هم بیست دقیقه دیرتر از همیشه رفت. شب جمعه اینها امشبه اما شک دارم به شب جمعه پابند باشند!
حالا من چرا آمار پائولا را دارم؟ بخاطر اینکه امروز اتاقها را تمیز نکرد و من منتظر بودم بره، تا برم جارو خاک اندازشو از سه طبقه پایین تر بردارم بیام اتاقمو جارو بزنم.
مهمتر اینکه منتظر بودم بره، کتری ام را از تو کیفم در بیارم یک چایی بخورم! 4 یورو دادم شیرینی زبان خریدم، ما نه اندازه دفعات قبل حال داد ،نه حتی اندازه خودش، خاک بر سر! شدید دلم شیرینی ایرانی می خواد!! مضر ولی خوشمزه!
صدای بوق و ترافیک از بیرون شنیده می شه. چندسال قبل اصلا از این صداها نمیومد. اون زمان صدای آمبولانس خیلی زیاد بود. خیلی زیاد... ولی خب موضوع اینکه که اگه ترافیک دارند، عوضش بکوب دارند تلاش می کنند رفعش کنند. همین کنار دست ما کارگاه است که یک پل بزرگ دیگه بسازند و بتونند گره ترافیکی را باز کنند یکم...
اخبار را هم دنبال می کنم ها. این زینب کلوچه به نظرتون کجا خواد بود دو سال دیگه؟! تهران؟ سوریه؟ لبنان؟ زندان؟! پریروز خاطرات خسرو تهرانی را می شندیم. بازجوی ساواک که زمان انقلاب اعدام می شه. جلسه دفاعیه اش را می دیدم، یاد رضوانی می افتادم! یاد آمنه می افتادم! وقیح پور هنوز هم هستش یا دیگه سوخت حرام لقمه؟! فیلمی چیزی ازش بیرون نیومد با اینکه طرفش عکاس بود!! اگه تونستید تو یوتیوب خسرو تهرانی را سرچ کنید ببینید چطور گریه می کنه، چطور به گه خوردن افتاده منتهی،
خیلی دیر...
خیلی دیر!
حرامزاده می گفت هروقت یکی را می کشتم که حس می کردم زیاده روی کردم می رفتم مشهد توبه می کردم! یعنی کاری که این دین با اخلاق کرد، شیطان با انسان نکرد!! تصور کن روز رفتی یک بنده خدا را اینقدر کتک زده ای که جونشو از دست داده، بعد عصر در حالی که خسته و کوفته ای برگه مرخصی می نویسی به مافوقت می گی می خوای بری مشهد. می ری خونه دست عیال و فرزندان را می گیری و عازم سفر می شی...
یکی را کشته ای،...
نگاه منظره می کنی...
شکنجه داده ای...
ضریح را چنگ می زنی...
بیشرف!