من و پیمان
اینستاگرام پیمان را دنبال می کنم. درسته خیلی رفیق جینگ بودیم منتهی اینقدر سرش شلوغه که دیگه به ما وقت نمی ده. حرفی هم نیست البته.
یک پست گذاشته، کارت ویزیتش هست، یک پلاستیک تخم مرغ، و یک یادداشت. نوشته که،
یک بسته تخم مرغی زیر چادرش قایم کرده بود
درآورد و گذاشت روی میز
گفت تخم مرغای خودمونه
دردم خیلی کم شد
شب دعات کردم
صبح واست تخم مرغ جمع کردم.
من،
بی دلیل،
فقط بغض کردم...
درود به شرفت مرد!!
تو هم می تونستی الان بالاشهر تهران مشغول به وصله پینه کردن کوس و پستون و لب و گونه کسایی باشی که بجای تخم مرغ،
خدا می دونه چی بهت پیشنهاد می کردند...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر ۱۴۰۳ ساعت 14:2 توسط مسیح
|