حوالی دوازده ظهر آفتابی اینجا رفتم در اتاق مسوول خوابگاه، آنجلا!

یک هیتر برقی گذاشته و اتاقش گرم است. بهش می گم شبها سرد می شه، قرار نیست شوفاژ روشن کنید؟

می گه به خره می گم. تو از این هیتر ها نداری؟

می گم خب حرامزاده تو مگه یادداشت نذاشتی هییییچ وسیله برقی ای تو اتاقتون نباشه؟!

بهش می گم آسانسور زیاد خراب می شه، اقلا چراغهای توی راه پله را درست کن شبها بشه از پله رفت بالا پایین!

پاشده همون موقع که به تکنسین بگه.

نرفتم ببینم چه کرد، اما،

ما طبقه دومیم، آشپزخونه زیرزمین! آسانسور خراب، پله ها در حد چراغ موشی روشن!

این زندگی یک مهندس در شرف بازنشستگی است!

برازنده است؟!