مدرسه نرفتم امروز هم

به شدّت سردرگمم و نمی دونم قراره چه کار کنم. چیزهایی هست که باید بخونم و چیزهایی که دوست دارم بخونم و کارهایی که جرات ندارم شروع کنم!

یکم درس خوندم، در واقع یکم حروله کردم ولی چیزی اضافه نشد بهم. دوش گرفتم، حوالی ظهر هم رفتم خرید. گوشت برّه از همه انواع گوشتهای دیگه گرونتر است! در بسته بندی های بزرگ که اگه یخچال خوب داشتم خیلی حال می داد ولی خب، الان نمی تونم بخرم. 

برگشتم، جوجه کباب درست کردم. تو آفتاب نشستم سر صبر تا جوجه ها گل انداخت. خیلی بهتر از شب پختن بود.

یکم یوتیوب دنبال کانولوشن و درک معنی و در واقع فلسفه اش بودم که شنیدم مایارا هم برگشت. گلدونها را با زید مربوطه چیدند تو تراس و گم شدند. دیگه لابد از امشب ناله های عرفانی اش به آسمون برن. 

بیرون یکی داره راهرو را طی می کشه

حوالی سه عصر است و من روم نمی شه دیگه بخوابم هرچند، خواهم خفتن! منتهی چرا هیچ پیشرفتی نداره کار من! چه می کنم دقیقا!

درک ندارم که چرا یک سیگنال را معکوس می کنه و بعد عملیات را انجام می ده. اینهمه هم کلیپ گوش می کنم کسی حرفی بزنه که دوزاری من بیفته، نمی زنه. دقیقا شده عین کلاسهای اینهمه سال مدرسه رفتن که یکی بلد نبود از کاربرد بگه. فقط همه مشغول شرح و بسط خود ماجرا بودند و طبعا تو این شرایط هم خود مطلب هولناک هم بی معنی و هم فرار است. کاربردش آدم اگه ندونه، اگه نتونه این آچار را به یک پیچی بندازه، مهارت استفاده از آچار را هرگز بدست نمیاره و من در این فاز از درس خوندنم نمی خوام جعبه ابزار باشم دیگه! باید بتونم کار بکشم ازشون اینه که درک از ماهیّت و کاربردشون مهمه برام.