رطوبت هوا شدید رفته بالا. فضا زمستونی است و قطرات آب به نرده های جانپناه تراس آویخته است. مه همه جا را گرفته و نسبتا سرد است. کیسه آب جوش گربه ای ام را گذاشته ام زمین و پام روشه. اندازه یک اسکیمو لباس تنم هست و کنار پنجره پشت میزم، سه ساعتی هست که مشغول نوشتنم.
یک چایی کنار دستمه. نبات پیشکشی پرستو جون تو کشو است منتهی چون قرار است شکر کمتر بخورم، فعلا نمی رم سمتش. مگه ما چیمون از این اجنوی ها کمتر است که با کمتر خوردن نمک و شکر نتونیم سالم بمونیم؟! ما هم می تونیم! اقلا زورمونو می زنیم. ولی، خدایی چای بود و شیرینی اش! این آب زیپو نمی دونم چیه که من می خورم! لابد برای این فصل خوبه. چمیدونم.
خمیر درست کردم. از همین الان می دونم وقتی موقع پختش می شه که من خوابم میاد عین سگ!
وریه میزهای جدید سفید است. یک زبری خاصی هم داره که دوست می دارم. شیشه ترشی هفته قبل را گذاشتم رو میز، قشنگ جلا دادند به هم! تفاوت گرم بودن فضای یک خونه و سرد بودن یکی دیگه به همین المانهای کوچک است! به جاری بودن سلیقه، یا نمادهای زنده بودن...
یادم اومد یک دوست الدنگی دارم که هر از گاهی از خونه اش عکس می داد به دیوار چهارقل و نمی دونم علی عرب با اون شمشیر دو سر و خلاصه تمام نمادهای هیئت های مذهبی و تکیه ها تو خونه اش بود. هرچی هم گفتم، البته که به خرجش نرفت!