دیروز یکربع به ساعت سه مصاحبه ام شروع می شد.

حوالی دوازده اینترنت گوشی ها قطع شد

ساعت دو اینترنت لپ تاب!

ساده بود! یک کارگری برای ادامه کار تعمیراتش، نیاز داشت یک کابلی را قطع کنه!

و تا خود ساعت چهار، وصل نشد!

فصل امتحانات است و هیچ سالن و محل خصوصی ای نمی تونستم پیدا کنم برای یک سا عت مصاحبه. همه جا مملو از دانشجوهاست. دیگه اینترنت مخابرات را هات اسپات کردم و وصل شدم و ریده شد تو مصاحبه! من اسلاید نشون می دادم اینها رو همون اسلاید قبلی مونده بودند! سرعت کم بود. اولش که وصل شدیم یک ربع زمان دادند که ده تا سوال را بخونم و یادداشت بردارم و جوابهامو آماده کنم. داشتم می خوندمشون که قطع شدم! تا اومدم مجدد وصل بشم وقت رفته بود و یکی از سوالات که یک کلمه مخفف بود را نفهمیدم اصلا چی هست که بخوام نظرم را راجع بهش بگم! از قضا تو کمیته چهار نفره اون سوال را یک آقای سیاه پوستی با لهجه دشوار مطرح کرد که طبعا گفتم نمی فهمم چیه سوال.

سرجمع این بود که موفق بود جلسه. کار را بهم می دن منتهی، من دوست ندارم معلمی را! فکر نمی کنم برم تو این کار. چهار روز در هفته باید برم هرچی بهم دادند درس بدم! که چی؟ من سن بازنشستگی ام هستم تقریبا. حالشو ندارم!!

رئیس جلسه یک ایرانی بود. با اینکه عکس پروفایلش منو ترسونده بود ولی حس خیلی خوبی بهم داد. دقیق می تونستم حس کنم که نظرش مثبت است بهم. یادم می مونه سری بعدی که رفتم انگلیس، برم دیدنش و براش یک کادو ببرم حتما.

اومدم مدرسه. از راه رفتم سراغ قالب هایی که باید تا الان سفت می بودند. متاسفانه، شل بودند هنوز! نسبت چسبشون غلط بوده. یک به پنج بود مطمئنم ولی چون اول اون یک را ریختم تو فنجون بعد پنج را، اینها خوب مخلوط نشد! باید برعکس کنم کار را تا بشه. ولی خب، زمان از دست رفت...