ته ذهنم یک شعری هست که لابد از فرم صحیحش هم خارج شده باشه منتهی این بود موضوع که،

هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی

الا بر آنکه دارد با دلبری قراری.

همچین حرفی.

حالا می گم چرا.

همسایه های دیوار به دیوار من در هر دو سمت، هموطن اند. اولی، آخر ماه زیدش میاد پیشش. بچه تهران است و برای رسیدن به چیزی که فکر می کرده عشقش هست، اونقدر زور زده که بالاخره تونسته خودشو برسونه. بماند که ارزشش را داشت یا نه، کاری نداریم ولی کرده. و این دومین زنی است که دنبال عشقش از ایران اومد، و خودش هم همه کارهاشو کرد. اولی اش عارفه بود اهل شیراز که با وجودی که هیچ سنخیتی با دوست پسرش نداشت، علایق مشترک نداشتند، حتی سبک زندگی هاشون فرق می کرد، اما خودشو گذاشت اینجا و جمع کرد طرف را. دومی هم این. بماند. بهرحال که این از اولی. با این وصف عنقریب اینها یا خونه می گیرند می رن یا سوییت می گیرند و می رن یک محل یا شاید یک مجتمع دیگه.

همسایه دومی کلا درس را بیخیال شده. یک شهریه ای می ده که مجوزش تمدید بشه و همچنان دانشجو باشه، ولی دنبال کار و شرکت و پول و خرید فروش ماشین و ... است. فکر کنم دوره آموزشی اش تمام شده و می خواد که کلا بره از این شهر لذا پیام داد که داره می ره و امشب می خواد منو ببینه. یحتمل می خواد آت آشغالهاشو بده من! از اینها بود که سعی می کرد همه چیز را تست کنه! دوچرخه داشتن، تو کافه نشستن و کار کردن، مغازه چینی پیدا کردن، باشگاه رفتن، زید جور کردن و... . یکبار هم زید آورد خوابگاه سکس کرد، خیلی فاجعه بود. اون موقع هنوز یادم بود مایارا و شوهر چه غوغایی می کنند، اون سمت اتاقم، این به نظرم خیلی ضعیف و کم جون اومد! ولی بهرحال می خوام بگه همه چیزی که می شد را تجربه کرد و می کنه هنوزم.

هر سمت را که نگاه می کنم بهرحال یک حرکتی رو به پیشرفت کرده اند! تنها کسی که مونده سر جاش، منم!

یادمه سه سال و نیم وقتی نیمه شب از فرودگاه اومدم این ساختمان و از نگهبان کلید گرفتم و در را باز کردم، چشمم که به میز و صندلی گوشه اتاق افتاد از ذهنم گذشت که من تو این اتاق پشت این میز علم را تکون می دم! خب، علم، حداقل علم خودم تکون خورد، بیرون هم خدا و پیغمبری اثر گذار بوده ام. ولی می خوام بگم دغدغه های ما را باش!