روز دشواری بود امروز...

یک عااااااااالمه گریه کردم!

یک گاهی،

زیرپای آدم انگار خالی بشه، 

اونجوری ولو می شه آدم!

بابام دی ماه بود که فوت کرد، یادم نیست چه روزی اما یادمه، اینهمه خالی نشدم از نبودنش، که امروز شدم!

شرح و بسط نمی خواد. 

نداره در اصل.

آدمیزاد است دیگر. 

می برد گاهی!

در عشق

در کار

در زیست

در روزمره،

می برد!

باید چسبش زد

و کمتر روش حساب باز کرد!

شاید همین که همه بی خبر از همدیگه هی به یکی تکیه می کنند، تهش می شه این! اون یکی بالاخره یکروز می بره و همه آوار می شن!

مراقب اطرافیانمون هستیم؟!

چقدر؟؟!

چقدر مراقبیم که چقدر فشار روی آدمها می ذاریم؟!

آدمه خسته می شن گاهی...

می برند...

باید چسبشون زد...