یک جوری حس می کنم انرژی ای برام نمونده که حتی واسه ناهار فردا هم چیزی به ذهنم نمیاد بخوام تدارک ببینم،
باید هم برم دانشگاه!
حالا فکر کن کار کردن دیگه سر جای خودش تو این وضع!
چمه؟!
یک موج نکبتی را از بیرون دارم می گیرم!
یک در رو، داره تخلیه ام می کنه...
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۳ ساعت 23:12 توسط مسیح
|