پدر مزرگ مصری به درک واصل شد،
روز قبل.
نود و هفت سال عمر کرد.
چهار پسر و یک دختر داشت.
بجز بابای مصری که دکتر شده، بقیه هیچ گهی نشده اند گویا.
میّت، شش واحد آپارتمان و یک تکه زمین داشته است، اقلا.
حالا، نحوه تقسیم ارث به قلم این دیّوث مفقود چنین است.
به بابای مصری هیچی نرسه. دلیل اینکه ایشون وضعش خوب است نیاز ندارد!
به دختر هیچی نرسه. دلیل: چون هرچی برسه را می بره خونه شوهر!
به هر پسر به درد نخور دو واحد آپارتمان رسیده. زمین هم به یکی از همون پسرها که داخلش کارخونه یا کارگاهی بنا کرده است.
آشنا بود، نبود؟!
داستان آشنا تر هم می شه وقتی بشنوی که پسرها هیچ این بابا را تحویل نمی گرفته اند به زمان حیات ننگینش و هربار که مریض می شده یا مصری می رفته می بردتش دکتر، یا داداش مصری که پزشک هست می رفته سر می زده و دوا می داده و الخ!
خب،
حالا برگردیم به نظریه اقبال لاهوری در خصوص معاد. ایشون معتقد بود بعضی ها اینقدر بی ارزشند که اصلا ارزش زنده شدن مجدد و رسیدگی ندارند. به نظرم می رسه این شاهد مثال است، اگه نگیم که همچین خری را باید زنده کرد و به آتش غضب خداوند خایه هاشو تفت داد هر روز سه بار به وقت صلاه!