ظاهرا سرما خورده ام. از ظهر سرم درد می کرد، چشمم بد می دید، گوشم درد گرفته بود و حس می کردم از دماغم می خواد چیزی بیاد که با بدبینی زیاد انتظار داشتم خون باشه! مثلا مغغغغزم ترکیده باشه و خون از دماغم راه بیفته منتهی، قرمز نبود.
حوالی ساعت پنج جمع کردم اومدم خونه. الان ،نه شب، نصف گلو ام درد می کنه. سرم بهتر شده. می خوام یک چایی بذارم داغ بشه گلو ام یکم. لیست همه داروها که داشتم را دادم چت جی پی تی پرسیدم کدوم برای سرماخوردگی مناسب تر است!! بی سوادی است دیگه، از یارو پرسیدم. هیچکدوم خوب نبود اما یک قرص گاوی پاراستامول خوردم. ظاهرا تو دواخونه من این نزدیکتر بود به سرماخوردگی!
اما حرف چیزی دیگه بود که اومدم.
عرض کنم که یکی از دوستان ما ده روز قبل خبردار شد که باباش بیمارستان است. با اینکه خیلی مشغله داشت یک بلیط گرفت فوری رفت ایران و دو روز بعدش هم برگشت، چون باید می رفت سر کارش. اینجور بلیط خریدن عموما دو سه برابر در میاد. شما فرض کن دو هزار یورو پول بلیط این بابا شد، کون سفیدش که پاره شد که بماند. می شه چقدر؟ یورو اگه نود هزار تومن باشه، صد و هشتاد میلیون تومن بلیط این طفلک شده.
الان که برگشته حکایت بیماری باباش این بوده:
پدر محترم، بنکدار بوده است. تاجر عمده برنج! یک ظهری که می خواسته بره ناهار نردبوم می ذاره که بره یک پارچه پهن کنه روی برنجها، مثلا آفتاب نخوره. رفتن بالا همان و ریختن کیسه های برنج همان. طرف دفن می شه زیر کیسه ها. مدت زمان تقریبی چهارساعت اون زیر می مونه تا بالاخره یک همسایه ای که میاد سر بزنه بهش متوجه می شه و شیشه می شکنه و میاد تو خلاصه بیمارستان و الخ.
من، تنها چیزی که تو ذهنم چرخید و نپرسیدم هنوز اینه که این قبیل کارها، مگه شاگرد نداره مغازه؟ مگه حمّال نداره به اصطلاح؟ چطور یک پیرمرد که طبعا نیاز به کمک فیزیکی داره، بعد یک عمر بنگاه داری، اینقدر ناخن خشک می شه و روزی نرسون می شه که نمی کنه بین اینهمه آدمی که محتاج نون شب هستند یکی دو تا را صدا کنه تو مغازه دم دستش باشند، که ناچار نشه خودش بره اون بالا، که اگه رفت و ریخت رو سرش، یکی باشه که به دادش برسه؟!
شده هی سر و ته چیزی را می زنید جمع می کنید بعد بجای اینکه جلو بیفتید تو زندگی ییهو یک چاهی جلوتون سبز می شه که همه اندوخته را باید بریزید توش و فقط کون سوخته اش را با خودتون ببرید؟ الان این پیرمرد نمی تونست یک کارگر داشته باشه دویست میلیون تومنی که پسرش خرج بلیط زوری داد را طی دوازده ماه بده به کارگر؟ خودشم زجر نکشه، مغازه هم بسته نشه، فک و فامیل هم به دردسر نیفته؟ اونهمه هزینه بیمارستان و دیالیز و الخ را نده؟
خب، عقل که نباشه جون در عذابه دیگه! می شه این!
بگو پیری! برای کی می خوای؟ آدم به یک جایی از زندگی که رسید باید بتونه دست بقیه را بگیره، و سبکبال بره تو قبر! باید الان که می تونست با عزّت دو سه تا خانواده را نون بده، آدم استخدام می کرد! صرفه جویی در هزینه آخه برای کی؟ برای چی؟!
گلو ام درد می کنه...این حرومزاده ها هیچی هیچی ما را کل زمستون بدون وسایل گرمایشی، بردند جلو! البته سالهای قبل که شوفاژ داشتیم هم احمقانه بود! ساعت یک نیمه شب خاموش می شد، چون می گفتند ملت زیر پتو هستند و گرمای بیرون پتو به دردشون نمی خوره. هفت صبح مجدد روشن می شد تا ظهر، باز خاموش می شد تا عصر و سر شب. مشکلش این بود که موقع خواب گرررررم بود باید لخت می خوابیدی، سر صبح که خواب بودی اتاق یخ می کرد! سرما می خوردی!