یک ساعتی بعد از چرت ظهر و پخت نان، رفتم دوچرخه سواری. بلد نیستم دنده ها چطوری کار می کنه و گاهی زنجیر چرخ می افته از بس بد و ناساز باهاش کار می کنم. ولی خب یاد می گیرم. تونستم برم رو یکی از پلهایی که نسبتا دور بود ولی بعدش باید تو اتوبان رکاب می زدم که دیدم بهتره برگردم! دم برگشت بارون گرفت!

اتاقمو جارو زدم، جمع کردم یکم. بعدش تدارک یک عصرانه، شام دیدم. کتلت مونده با ترشی گل کلم و فلفل دلمه و البته نون تازه. ماست چکیده تازه هم دارم. فردا باز باید برم دوتا بطری شیر بخرم و ماست نو بذارم. حال می کنم با نون و ماست! خدا اموات شمیم را بیامرزه با تنوری که بهم داد! به زندگی من رنگ اومد!

شمیم متشکرم.

باید همت کنم همین چند روزه، متن پایان نامه ام را تکمیل کنم و رها اش کنم دیگه! خسته شده ام از بس چیزی که برای من مسجل شده را هی هر روز تست کرده ام! بسه دیگه! باید برم سراغ آماده کردن مقاله و البته مدارک لازم برای ثبت اکتشافات مربوطه. خانوم چی هنوز درباره دومی اظهار نظر نکرده. واقعیت اینه که فکر می کنم اینها اینهمه سال، اشتباه می کرده اند! حالا اول باید ازش اقرار بگیرم که کاری که با قضاوت مهندسی می کرده اند همینی هست که من قانونش را کشف کرده ام، وقتی اینو پذیرفت، قدم بعد، شرمنده اش می کنم مجددا!

واقعا من استاد این بودم یا این استاد من؟!