احتمالا امروز یکی رفقا را که رفت نروژ کار گرفت می بینم. اومده که دو هفته ای اینجا باشه برگرده بازم. بنده خدا نتونست دست منو بند کنه منتهی نمی دونم چرا مغز من قفل کرده که ایستگاه بعدی ام، نروژ هست...
از خیلی کودکی،
خارج برای من،
نروژ بود!
فقط نمی دونم چرا اینهمه عمر، نکردم زبانشونو را یاد بگیرم!
اگه بلد بودم، بی برو برگرد می تونستم اونجا باشم. الان هم نمی دونم چرا دستم نمی ره به سایر کشورها! دلم می خواد برم اونجا فقط!
تو سوز!
تو سرما!
چیزی که ازش گریزانم، منتهی،
مغزم قفل شده روی اونجا...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۳ ساعت 12:25 توسط مسیح
|