زیستن با ترس، از نکبت ترین زندگی هاست!

با وجودی که ساختمان ما نگهبان نداره و خیلی احتمالش کم هست که بیان و کنترل کنند که تو اتاق غذا می پزیم یا نه اما، همین که مدام ایمیل می زنند که نپزید، یک جورایی حس بدی بهم می ده بخصوص وقتی می پزم! تصمیم گرفتم مادامی که اینجا هستم به قانون اینجا عمل کنم و اگه هم نقضش می کنم تعداد موارد را به مینی مم برسونم لذا، دیگه یک املت هم که می خواستم درست کنم رفتم آشپزخونه!

تو آشپزخونه دختره مسلمان آفریقایی مشغول طباخی بود. چیزی شبیه لبو درست می کرد. وقتی من وارد شدم پشت بود و نمی دید منو، سلام کردم، بلند هم کردم. جوابی نداد. مشغول کارم شدم که از اون عقب اومد و ییهو منو دید سه متر پرید بالا. حرامزاده هدفون تو گوشش بود از محیط کلا غافل بود! خب به من چه که توی حیوان مجاری ات را بسته ای؟ اقلا کمش کن که بشنوی شاید یکی بوق زد زیرت!

بهرحال جمع کرد و رفت و دیدم دسته کلیدش تو در کمد جا مونده. تا من تمام کردم هم نیومد ببره. اینها در اتاق را قفل نمی کنند وقتی می رن ازش بیرون بخاطر همینم متوجه نشده بود که کلید نداره. دیگه برداشتم کلید را سر راهم در زدم که بهش بدم، عین وقتی که کسی لخت تو حمام باشه، اونجوری لای در را باز کرد کلید را گرفت! واقعا چه خبر بود مگه پشت در؟ خب این که حجاب نداره، زیر تا بالاشو هم چسبون می پوشه، سیاهی های همه جاش هم که پیداست، یعنی چه کرد که اونجوری در را باز کرد؟!

امان از مسلمان، بخصوص زن مسلمان که دیگه نمااااااااااااد احمق بودن است! چون حتی نکرده به وضعیت و احترام و حقوق همجنس های خودش تو این دین مبارک فکر کنه، بعد عین خر عرعر کنه براشون.