شدم شبیه مادر بزرگها که وقتی کسی می ره دیدنشون بهش جایزه می دن!
دیشب کیک پختم. داغ و داغ آوردم اتاقم. با آسانسور. طبعا بوی کارامل، شکر گداخته، همه جا را پر کرد. چندبار فکر کردم برا همسایه ام کیک بدم، بعد دیدم ول کن بابا خوب بودن زیادی هم مضر دوستی است، ولش کردم.
امروز در زد که می خواست بره خداحافظی کنه. در واقع کلید یک ماشینی را بذاره پیشم که اگه لازم شد تو پارکینگ جابجا بشه، من براش جابجا کنم. دیگه اومد داخل و، یک قاچ مفصلی از کیک، یک چهارم هرآنچه ازش مانده بود را، دادم بهش برد.
درست عین مادر بزرگها که...
در زدند.
سماع، همون دختر قد کوتاه عرب بود که یک تنه تمام آشپزخونه را پر کرده بود.
اومده بود که بگه یکی رفته تو آشپزخونه و همه خوراکی ها را دزدیده!
رفتیم پایین. همه جا به هم ریخته بود، طرف از جعبه کمکهای اولیه گرفته تا یخچالی که وسایل این بابا بود و کمدهای بزرگی که این پر کرده بود را، به هم ریخته بود. روی کانتر پر بود از یک عالمه سیخ کباب و چیزهای بی ربط، که طرف از تو کیسه ها و جعبه های مختلف بیرون کشیده بود. با وجودی که گویا کلی چیز ازش دزدیده شده بود اما همچنان جعبه ها پر بودند!! اینقدر این بشر انبار کرده بود!
متاسفانه، بهرحالت...