صبح دیر بیدار شدم، اتوبوس یکسره معلوم نبود کجاست. همینکه دیدم یکی رسیده به ایستگاه، دویدم براش.
از جالبی های این قوم اینه که می دوند! یعنی شده ببینی کسی سنّش بالاست، چمیدونم سینه هاش بزرگه، کفشش پاشنه داره، یا هر حالت دیگه که شما فکرشو بکنی، دویدن چیز منعی نیست و وقتی لازم باشه، می دوند!
خیلی هم خوبه.
باری.
اتوبوس را باید یک جایی عوض می کردم به مترو. تو مترو، به پله برقی که رسیدم بره پایین، یک بچه دو سه ساله مو بلند رو پله نشسته بود، باباش اخر پله به زور بلندش کرد از رو پله. برگشت، پستونک تو دهنش بود، پسر بود. انگار متحیر بود که وقتی همه چیز ثابت است، چطوری داره حرکت می کنه پس! طبعا دوست داشت مجدد سوار پله بشه. اشتباهی یکی را که نشون می داد که داشت به طرفمون میومد و هرچی باباش اون یکی پله را که دورتر بود نشونش می داد، تو کتش نمی رفت! تو آسانسور، صدای گریه بچه را می شنیدم. پایین که رسیدم دیدم با باباش سوار پله اند و میان پایین. همچنان، حیران...
می دونید،
من اگه جای بابای اون بچه بودم تا خود ظهر، باهاش پله بازی می کردم!
اونقدر که بالا بیاره از پله برقی و سییییییییییییییر بشه قشنگ....
لابد باید می رفت سر کار، مهد، هزار کار...