صبح، رفتم شنبه بازار،
قهوه خریدم،
خرما،
جعفری گشنیز و نعنا،
سیر،
سیب قرمز و پرتقال،
چغندر با برگ!
بعدش کوله بر دوش، کشان کشان رفتم و کاردک شیرینی پزی خریدم که بتونم نون بربری با خمیر شل درست کنم بعدها!
هم رفتن و هم برگشت با متروی فرودگاه رفتم و برگشتم،
آدمها وقتی مسافرند، یک تیپ و تریپ دیگه اند! به دنیاهای دیگه ای دارند فکر می کنند!
تو بازار، از دختره سیر خریدم. یک دختر جوون که هر سه تا گل سیر را می ده یک یورو.
بهش گفتم سه تا. دشوار بود بفهمم تو اون سبد بزرگ چطوری انتخاب می کنه سیرها را...
آخرین گل سیر را از زیر کشید و برام گذاشت. دیدم که یکی از قل های سیر را نداره. مهم نبود برام، منتهی وقتی گذاشت، بازم دست برد همون زیرها، یک عالمه حبه سیر سوا سوا که ته سبدش بود، هی برداشت و برام گذاشت! می دونید، متوجه نشده بود من دیدم اما خودش که فهمیده بود سیری که داره می فروشه کامل نیست و کسری داره، بیش از آنچه از گل سیر کنده بود، تو پلاستیک گذاشت...
یادم اومد تو آبادی تو صف سبزی خوردن بودیم، دختربچه جلو من بود. براش انواع سبزی ها را رو ترازو گذاشت، با ریشه و گل و آشغال. اندازه وزنش که شد بیخشونو بست، بعد با چاقو همه گلها را کند و ریخت و یک دسته سبزی قشنگ داد به بچه.
برای بقیه اما قبل از اینکه بذاره رو ترازو، گل و آشغالش را سوا می کرد!
یک پسر جوون بود. یقین دارم به جایی نرسیده تو زندگی اش، و نخواهد رسید، هیچگاه! برخلاف این دختری که سیر فروخت بهم. اینم شاید تا ته عمرش به سیرفروشی بگذره اما، آرامش این کجا، عطش روز افزون و وجدان پامال شده اون کجا...
خرما که خریدم، یارو سه تا نون هم بهم اشانتیون داد! بازار بخاطر هوا خلوت بود و فروشنده فهمیده بود که نونهای تبلیغاتی اش رو دستش می مونه، البته خرما هم خیلی خریدم یک کیلو و نیم خریدم! اینجا فوقش دویست گرم ته یک پلاستیک می خرند! خر خوری فقط کار ماست!
آبجو می خورید؟ از حمام آمده ام. حس کردم سرما می خورم، سرفه می کردم، رفتم حمام، بخار آب درستش کنه یک مقدار....
تو مسیر دو تا متکدی دیدم. در واقع پنج تا. سه تاشون کنار خیابون ماشینها را به جای پارک های خالی کنار خیابون راهنمایی می کردند و اعانه می گرفتند. شغل کاذب دیگه! و الا راننده مگه کور است که تو بخوای نشونش بدی کنار خیابون خالی است یک جا! منتهی فعالیت می کردند بهرحال. حس می کردند دارند کار می کنند! یکی دیگه اما، یک پیرزن بود، دیده بودمش قبلا هم. پیرزن، ساکت و آرام کنار یک مشت خرت و پرت قابل حمل کنار دیوار می شینه. هیچی نمی گه. حتی دستشو دراز نمی کنه. حتی کاسه ای جلوش نذاشته. امروز یک کارتن نوشته بود کنارش بود اما دفعه قبل، فقط نشسته بود! این نشستن در سکوت بزرگترین فریاد است به نظرم! دویدن نمی خواد! اون به چشمهای عابران اعتماد کرده است! کسی که چشمش نبینه قطعا گوشش هم نمی شنوه فریاد کمک خواستن این بابا را. یکی مثل من!
تو ایستگاه اما یک پسر جوون با لباسهای چرک تکدی می کرد. این، برخلاف پیرزنه فعال بود! خیلی بدو بدو می کرد. عین ظریف ماله کش که تو فیلم تبلیغاتی برای زرشکیان ادای شلوغی و ازدحام را در می کرد یادتونه چطور بدو بدو می کرد مثلا لای جمعیت؟ این پسره هم یک فضای کوچیک را شاید بیست قدم، می خواست بدوه! بدو بدو می رفت سراغ آدمها و تقاضای پنجاه سنت می کرد، و کسی هم بهش نمی داد! بعد سوار مترو شد، سه بار طول کوپه را دوید و باز به هم گفت و کسی بهش نداد. از پنجره سرک می کشید و انگار که مثلا یک گونی پول دیده باشه با اشتیاق می دوید و طرف که شونه بالا می انداخت باز می دوید...
فکرم گاهی می ره به فرا زمینی ها. حرفهای مطهر نیا را که گوش می کنم می بینم می گه که آیین قدرت در خارج از زمین دنبال فضا و مکان امنی برای خودش می گرده. بعد یادم میاد به عکسهایی که سالها قبل گرفته شده و نشون میده کسی با گوشی موبایل داره حرف می زنه حین راه رفتن! و باقی ادعاهایی که نشون می ده بشر بارها و بارها به این نقطه از تمدن و پیشرفت رسیده اما یک اتفاقی افتاده که باعث شده برگرده باز سر خط! اینکه هنوز هم نمی تونه اهرام مصر را بسازه، و خیلی پیکره های بزرگ دیگه را، ولی یک زمانی تونسته و ساخته! اینها کنار هم، این شک را ایجاد می کنه که نکنه مطهر نیا راست می گه! نکنه واقعا قبلا هم بشر به اینجا و جلوتر رسیده بوده و بعد اونها که تونسته اند کوچ کرده اند و تتمه پخمه مانده، یا حتی اتفاقی همه را از بین برده و بشر باز شروع کرده است! خیلی وقتها به کلیپ ساز زدن استادها که نگاه می کنم می بینم دقیقا فرم انگشتاشون عوض شده!! بخصوص دست چپ، انگشت اشاره، یک جوری از بند سوم خم شده که من وقتی دستمو به میز فشار می دم هم اونقدر بر نمی گرده عقب! بعد گاهی که حواسم هست به نحوه دست گرفتن گوشی موبایل نگاه می کنم، آدمها قشنگ فرم د ستها و انگشتاشون داره عوض می شه که راحت تر بتونند گوشی را دو دستی بگیرند، دو دستی تایپ کنند، دو دستی اسکرول کنند! دقت کنید، عوض شده فرمها! اینها، در مقیاسهای بزرگتر، همونی بوده که باعث شده ما توانایی آویزون شدن از درخت را از دست بدیم! عوض شدن فرم استخون بندی ها...
کسخل شدم رفت...