عشایر
هفت و ده دقیقه بود که از خونه بیرون زدم،
حتی قبلتر.
اتوبوس سر به سر رسید،
نصف راه را که رفتیم،
تو یک خیابون تنگ،
اتوبوس جلویی ایستاد،
نرفت،
نرفت،
نرفت،
راننده اش اومد تو اتوبوس ما و یک چیزی گفت مبنی بر اینکه خراب شده است و راه نمی ره!
همه، پیاده شدیم.
45 دقیقه زیر بارون راه اومدم!
الان حس بچه های عشایر را دارم که صبح می زدند به راه و تا از کوهها و جنگلها و رودها می گذشتند و برسند به مدرسه، شب شده بود!
کفش و شلوار داشتم، عوض کردم. هر کدومشون یک سمت اتاق در حال خشک شدن است!
جاتون خالی نون پنیر گردو و کرده که مایه دلگرمی ام بود، بی نهایت خوشمزه است. چایی هم کنارش تو لیوان داره دم می کشه! ماکروویو داریم. با لیوان چینی توش آب جوش می کنم، بعد چایی می ریزم روی آبجوش و درشو می ذارم تا ایشاالله دم بکشه! فقط تا وقتی دماش خوب بشه، وقت داره که دم بکشه!
نه بیشتر!
تو مدرسه، یک شلوار اضافه دارم، یک جفت کفش. مسواک و نخ دندون، شونه و یک ژیلت نو که اگه اومدم و دیدم یک جایی را یادم رفته ژیلت بزنم، بتونم صافش کنم! خمیر ریش دیگه ندارما، فقط ژیلت برای مواقع ضروری. خدا براش خوب بخواد هرجا که هست، یک دوستی داشتیم، اون موقع هنوز بیکینی را لیزر نکرده بود. بعد این هر موقع میومد پیش ما یک مثلث کشیده شیو نشده داشت! تقصیر نداشت، استخون بندی اش و هدایت مغزی اش یک جوری بود که همه سمتی را می کشید، لابد با هر دو تا دستش، اما یک جزیره همیشه از دستش در می رفت او میان!
توصیه:
کامل شیو کنید، اگه نمی رید لیزر حتی.