دین، اولش، چیزی از جانب خدا نبوده اصلا.
اصلا خدایی نبوده قدیمها هم!
دین، مجموعه تجربیات زیست بشری بوده است. تجربه هایی ارزشمند که به قیمت سالها مرارت و تلاش جمع شده است. برای همین هم با ارزش و مقدّس بوده و برای همین هم تغییرش، دشوار بوده است!
یادم رفت حرفم...
آقا. این بود. علی رغم اینکه الان یکماه می شه ساخت و ساز و ... تو ساختمان تمام شده است اما هیچی به روال عادی بر نگشته هنوز. از جمله اینکه آنجلا، یک اتاق اول راهرو گرفته بعنوان اتاق کار خودش. مشکل اینه که همه تجربه ها نشون می ده نباید اتاقها و فضاهایی با کارکردهای متضاد کنار هم باشه یا درش به یک جا باز بشه. اینو از خودم می گم البته. الان مشکل اینه که درحالی که همه اتاقها عملا اتاق استراحت هستند، و شاید کار، جناب آنجلا از صبح که میاد شیهه می کشه و با تلفن حرف می زنه و جلسه می ذاره با پائولا تو راهرو و موزیک گوش می کنه و خلاصه می رینه تو کل کارکرد سایر اتاقها!
درسته که فقط من اینجام، بقیه یا خالی اند یا می رن دانشگاه، ولی کنار گذاشتن این بند از دین و خلط چیزهای ناهمسان، مثل خلط فضای کارهای مختلف، عملا کارکرد را تحت تاثیر قرار داده است.
مثلا نمی ذاره من الان بگیرم بخوابم!