یکی رفقای ما که باهاش ندار هستیم،

در بهت و حیرت و به نوعی در کمای فکری فرو رفته این شب عید!

ماجرا اینه که ایشون قرار می شه بره پیش دوست پسرشون.

منتهی شرط و پیش شرط که آقا تنها چیزی که می تونه عمقی بشه، احساسات هست! فیزیک در حد سطح باید بمونه.

آقا هم قبول می کنه و قرار می شه که همو ببینند منتهی چه اتفاقی میفته که آقا، چند ساعت قبل از برنامه، کنسل می کنه!

به نظر من که جلق زده. حالا کاری نداریم.

خلاصه به هم می زنه و اعلام می کنه و

از اون لحظه به بعد، این رفیق ما هنگ کرده!

حتی حرف هم نمی زنه دیگه!

حالا درسته که ممکنه رو سر نردبون و چهارپایه باشه و مشغول گردگیری و خلاصه دستش بند باشه اما با شناختی که من ازش دارم، این رفته تو کما!

الان با خودش فکر می کنه بخت ما رو ببین یارو حتی حاضر نیست بغلمون کنه!

حاضر نیست حتی ماچ کنه!

بعد مثلا مگه اون کیه؟ از اینطرف من آنم که مثل من اصلا نبوده...

همه اینها را درست می گه ها.

خیلی از این رفتارهای اون و حتی این باورهای این ناشی از خل شدگی و اختلالهایی هست که بر اثر سرکوب احساسات طبیعی در ماها رخ داده. ولی من داشتم فکر میکردم خب آخه خواهر من، این شرط و پیش شرطها که شما می ذاری هم نشد است! خب می خوای بری یارو را تا سر حد جنون ببری بعد نکنه؟ پس چیکار کنه؟

خدایی، یزیدید؟

یا زنگی زنگ یا رومی روم دیگه، نمی شه که پنبه را بذاری سر آتیش بگی نسوزه که!

البته خب، می شه، چرا نشه:

الف، پنبه اش نسوز باشه!

ب، پنبه اش خیس باشه!

ج، کبریتش خاموش باشه!

د،

کسخلید رفقا؟

شتر سواری دولا دولا؟!

یا مکن با پیل بانان دوستی، یا طلب کن خانه ای در خورد پیل!

نمی شه در بلاتکلیفی زیست!

باور کنید نمی شه!