ظهر تا حوالی یازده و نیم تو کتابخونه نشستم و بعدش پاشدم رفتم خوابگاه، ماکارونی بار گذاشتم. این دختره عرب که عینهو سوسک است، انگار ثواب بهشتش را از من می خواد کونی. تو رمضون به کل تغییر کرده است اخلاق نداره. نه که کاری بهش داشته باشم اما دیدن آدم عبوس ترشرو هم، کفاره داره بخدا. یحتمل از خواب بیدارش کرده بودند زیرپاشو تمیز کنند، اومده بود آشپزخونه ظرف می شست و با ده من عسل نمی شد خوردش.
باری. چقدر امکانات خوبه خدایی! سه ربع طول کشید یک ماکارونی پر و پیمون و قشنگ گذاشتم. دو تا شعله گاز و یک فر همه درخدمت بودند. البته کلا کسی تو آشپزخونه نبود و دارم قیاس می کنم با طباخی رو هیتر تو اتاقم.
بهرحال، جاتون تهی ناهار و یکم کار و خواب و الان چهار شد، گفتم بازم برم از تختم فاصله بگیرم! اومدم کتابخونه بازم. تو مسیر مایارا را دیدم. واااااااااااای چقدر پهن شده بود! از اول هم پهن بودش ها اما الان دیگه فکر نمی کنم کونش تو هیچ شورت معمولی جا بشه! چشماش بسته شده بود از بس چاق شده بود. یکم حرف زدیم. همچنان مثبت و ساده و عالی است ولی. رفت یک چیزی بخوره و من اومدم.