این رفیق ما یک جایی جنوب کار می کنه، بعد هر هفته آخر هفته میاد پورتو. به نظرم تنها دلیلی که می تونه هر هفته چندین ساعت رانندگی به این تحمیل کنه، دیدن بچه اش هست. گویا اینها متارکه می کنند و زنش با یکی دیگه ازدواج می کنه و از بد حادثه همه همینجا هستند! حالا من داشتم فکر می کردم به اون بچه. فکر کن، یک چیزی عین تکلیف می شه براش که هررررررررر شنبه باید پاشه با باباش بره دور دور بزنه! چون خونه که نداره آقا. بچه را اینجا هم نیاورده تا حالا. طبعا تو خونه زنش و با شوهر زنش هم که نمی تونه بره بشینه. می مونه که عینهو گربه بچه را به نیش بکشه از این مرکز خرید به اون یکی. یا از این شهر به اون شهر.
واقعا چکار می کنه تمام روز ها و تمام هفته ها که برای بچه تکراری نشه ماجرا. خب باباش که درمیاد خودش هم! من دو سال بعد از فوت بابام تعطیلات نداشتم اصلا. تمام هفته می رفتم شرکت، آخر هفته هم باید جمع می کردم می رفتم آبادی دنبال خرده فرمایشات مامانم! یعنی دو سال، هیچ تعطیلات آخر هفته نبود!! مطلقا نبود. اگه نمی رفتم چیزی نمی شدش ها منتهی یک کار اضافه تری می افتاد رو دوش بقیه که خب انصاف نبود. ولی خداوکیلی پاره شدم من! مگه می شه زندگی کنی و یک روز برای خودت وقت نداشته باشی؟!
آدم لنگشو یک نیم ساعت به هم بیاره، اینهمه مشکلات براش پیش نمیاد که برای این همسایه من پیش اومده!! بچه چه کوفتیه؟!