زندگیمان شده آخرت یزید!
ظهر خواب بودم، خواب می بینم خانوم چی متن منو باز کرده بعد هر جمله را می خونه تک به تک کلماتش را بالا پایین می کنه می گه این معنی اش کمه یا کجه یا فلانه! انگار بگی خط قرآن باشه!
ول کن مسلمان! داستان را بچسب! الان مدتهاست کار من شده از نو نویسی! بعد چه می فهمم که این بهتر از قبلی است یا بدتر! اگه فارسی بود می فهمیدم، اما الان به زبان بیگانه است! نمی فهمم چی می گم! می فهمما، نمی فهمم کدوم فصیح تر است!
رفتم خرید قبل ظهر. زن فیلیپو سر ایستگاه اتوبوس جلو خونه منتظر بود که بره دیدن مامان باباش. تا اتوبوس بیاد ایستادیم به حرف زدن. از زندگی اش توی نروژ می گفت. می گفت که هوا به شدّت غیرقابل تحمل است، نصف شب خورشید هست، آفتاب نیست اصلا، الخ دولخ!
بعد می گفت جمعه ها یکی دو ساعت که زودتر تعطیل می شدیم کسی خونه نمی رفت. می گفت همه یکراست می رفتند فروشگاه صندوقی شراب می خریدند تمام دو روز آخره هفته مست بودند تو خونه ولو بودند! می گفت آخر هفته ها کسی تو کوچه خیابون صاف راه نمی رفت همه تلو تلو می خوردند!
می گفت بسیار مشکلات خانوادگی بالاست. افسردگی بالاست. می گفت تازگی ها دولت یکسری خدمات را هم کم کرده براشون. خلاصه که، شدیدا ناراضی بود از اونجا. خیلی زیاد!
می گفت آدمهاش نمی جوشند. این تنها عیبی بود که فکر نکنم برای من فرقی بکنه! منم نجوش المومنینم خودم!
ولی عجیبه خانوم چی یکی دو بار رفته اونجا بازدید عکسهایی که گرفته بود عکس این بود. گروهی رفته بودند تو برف و سرما نوک کوه! اونم نه یک روز تعطیل کامل، فکر کن مثلا چند ساعت قبل از پرواز! می گفت روتین اینها این مدل گروهی زیستن بود! معلوم نیست کدوم این دوتا را کجا برده اند برای کار!
والله!
چه کنیم آیا؟
من جونم به آفتاب بسته است! می فهمم بدون آفتاب کم میارم...
قشنگ می فهمم اینو. شک ندارم...