به نظرم زیستن تو یک مجموعه ناهماهنگ با هم، خیلی سخت است.
همسایه ام اومده، یک آهنگ نکّبت را پونصد بار تاحالا گوش داده. لابد تا بیاد بخوابه هم بساط همینه. بخاطر اینکه درس و بحثی که نداره، از چروندن بچه اش اومده بخوابه فردا قبل ظهر هم بار کنه بره!
فقط هم اون نیست که منو اذیت می کنه ها، مثلا منم الانه منقل و تنورم تو تراس بود نون پختم پیتزا پختم، طبعا بوش بره اون اذیت می شه. بخاطر اینکه بازم ناهمسان است و من یک کاری کرده ام خارج ازعرف خوابگاه.
این همونی است که چند روز قبل نوشتم، مثلا صبح ها در حالی که آنجلا مسوول خوابگاه میاد و هی شیهه می کشه و بلند بلند زر می زنه، درست اتاق کنار یا رو به رو اش یک دانشجو است که می خواد بخوابه بدبخت!
ناهمگون است زندگی اینجا، عینهو آش شله قلمکار!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 3:37 توسط مسیح
|