یکی رفقا، نمی دونم کدومشون یک پستی تو اینستا برام فرستاد که نوشته بودش که>
آن سفره که یک سین از آن سکس نباشد
سعدی به سر پای همان سفره بشاشد.
بعد گوشه ذهنم بود که چطوری می شه اونو گذاشت پای این، یادم افتاد که در ایام طفولیت ما برای عید، سفره پهن می کردیم!
(بنابراین می شد که سر سفره هفت سین، سکس هم باشه! کنارش در واقع!)
باری،
یک اتاقی بود، دارم فکر می کنم چندتا قالی توش می خورد، فکر کنم یک قالی بزرگ سه در چهار متری. آره یک اتاق دوازده متری بود. سه سمت این اتاق پتو و پشتی بود و درست لب به لب پتوها سفری عید پهن می شد. وجه چهارم اتاق یک در چوبی بود با شیشه های یک جداره که به ایوان باز می شد و اتاق بی نهایت نور داشت.
تو اون سفره از سبزه گندم و دیس بزرگ میوه خوری بود تا کاسه های بزرگ آجیل مخلوط و پسته و تخمه و کاسه های کوچیکتر پسته خام و بو داده و تخم کدوی دراز و پهن. همیشه شیرینی هم بود. شیرینی خشک. و میوه ها همیشه سیب زرد و قرمز بود و پرتغال. یادم نمیاد میوه دیگه ای برای عید. دستمال کاغذی بود تو سفره، طبعا یک عالمه بشقاب چینی و کارد هم تو جاهای مختلف سفره بود. و یک سطل زباله استیل گوشه اتاق پشت در، که بارها و بارها پر و خالی می شد تو همون دو سه روز اول عید، و من چه حالی می کردم از بو گرفتن اون سطل!! فکر کن بوی پوست تخمه با پوست سیب و پرتقال مخلوط می شد و یک چیزی می شد خیلی ناب! به گندیدن نمی رسید ها. مدام روزی چندبار خالی اش می کردیم می شستیم. ولی همون پوست تخمه بو داده که رطوبت پوست سیب و پرتقال را می کشید به خودش عطرش آزاد می شد، حال می داد.
عموما روز اول بابا مامانم جایی نمی رفتند. بزرگتر بودند و خونه می موندند. ماها می رفتیم ولی. و چه وحشتناک بود که ما سالی یکبار فقط لباس می خریدیم! شاید تتمه ای هم برای مدرسه اما، کفش و لباس سالیانه بود! برای عید ها فقط!
خدایی بابای ما می تونست سالی دوبار برامون همه چیز بخره و کمتر از خودش ارث بذاره.
چرا نکرد؟
من هنوز یادمه جورابمو که سوراخ می شد، می دوختم. خودم می دوختم. الان عکسهای اون زمان را می بینم، لباسهای گل و گشااااااد که برای چند سال پیش بینی می شد، ماها را عینهو مترسک می کرد! خب چرا اندازه نمی خریدند برامون؟
ظلم کردند...
و نخوردند آنچه را ذخیره کردند...
آدمیزاد، همینقدر احمق است!
باور کنید! همه، حتی خودم!