دختر بچه، دقیقا کپی مادرش بود، منتهی جوون و با طراوت و در مقیاس مینیاتوری. کیفشو که شاید خالی هم بود به دوش داشت. رو صندلی اتوبوس مقابل من نشست.

شاید ده دقیقه یا کمتر، تماااااااااااام زندگی را می شد تو این بچه دید! از وقتی با کنجکاوی بیرون را نگاه میکرد و وقتی رها کرد تمام جای دماغ و پیشونی اش رو شیشه مونده بود از بس فشار داده بود کله اش را که بهتر ببینه، تا یک لحظه که انگار تو سواحل هاوایی لش کرده، ریلکککککککککککککس پشت داد و شل کرد، تا وقتی یک آشنایی را بیرون اتوبوس دید و با اشتیاق لبخند زد و بعد جستجوگر دنبالشون می گشت و باز که اتوبوس از کنارشون گذشت خندید، بی اینکه چیزی بگه...

آخ که من چقدر عاشق دختر بچه هام!

و البته دختر بزرگتر ها!

منظورم دیگه سی چهل به بالاست!

اما بین این دو رده روشونو نبینم خدایی ها!

یا غمباد و نکبت و یک جوری اند، یا اگه مصمم اند، ترسناک!