امروز فهمیدم من هیچ کارت بانکی ایرانی ای ندارم دیگه!

همه منقضی شده است!

مگه چند سال گذشت؟!!

این سفر هیچی که برای من نداشت، ملموس شدن بعضی چیزها به چشمم اومد!

اینکه خمیردندون و نخ دندون هم تمام می شه!

اینکه زیرپیرهن هم مندرس و سوراخ می شه!

اینکه کفش هم می سابه جوری که وقتی باهاش راه می ری احساس کمردرد و ناراحتی می کنی!

اینکه سبزی خوردن، یک شاخه اش، یک پر جعفری، یک پر گشنیز، عطر داره! 

اینکه چهارپنج شاخه اش، می تونه کل ماهیت یک قابلمه را به خیر عوض کنه!!

اینکه اصل و اساس گرسنگی و ترس، تو مغز و تو چشم آدمه نه تو شکمش! خیلی وقتها فکر می کنم مگه اختلاف زندگی الانم با قبلم چند یورو است که اونهمه سخت بود زندگی ام؟

به عدد نمی دونم منتهی گمان نکنم زیاد هم باشه! الان بین همه نونهایی که هست، گرونترین نه، اما خوشمزه ترین و خوش بافت ترین را می خرم! بین عسلهایی که هست، گیاهی ترین را، نمی دونم تو باقی مایحتاج هم، دیگه الان هفته ای چند مرتبه اجاقم به پاست و کباب می زنم منتهی، مگه تفاوتش چقدره با قبل؟

قبل فقط ترس داشتم! شایدم زیاد باشه ها. نمی دونم. هیچ دیدی ندارم. دیروزها که می رفتم بلیط بخت آزمایی بخرم، داشتم فکر می کردم دو و نیم یورو، یک عالمه میوه می شه! منتهی خب من که میوه دارم! فکر کردم نصف شیشه عسل طبیعی می شه! منتهی هیجان دوست دارم! 

نمی دونم. آدمیزاد مغزش که خراب بشه، خراب زندگی می کنه! خیلی کاری به جیبش نداره.