من امروز خونه بودم. اصلش بخاطر این بود که شب قبل دیر رسیدم و ناهار درست نکردم برای امروز. ولی بعدش دیدم روز اول سال است الانه که برسم دانشگاه هی باید زنگ اینور اونور بزنم یا پیام بدم بگیرم، نرفتم دیگه.

زنگ که، فقط با مامانم حرف زدم. راستش خیلی هم خوشم نیومد. صاف صاف تو چشم من نگاه می کنه می گه درست که تمام شد دیگه برگرد! ولی نمی گه برگردم بشینم سر گور کی آخه؟! چه کار دارم اونجا؟ جایی که دیگه نه برق داره نه آب، چرا می خواد من برگردم؟ دلخوری ام از اینه که معتقدم این خواسته ها و نظرها عین قید، عین طناب، دست و پای منو بسته است! اعتقاد است دیگه. حس است. هیچ دلیلی هم براش ندارم اما فکر می کنم این گرفتاری ها، این گره ها، اینها از یک جاهایی میاد، چه ننه آدم باشه که بیست و چهارساعته داره فکر می کنه برگرد برگرد برگرد، چه شما دوست عزیز باشی که کون گشادت نمی ذاره خودت پاشی بیای اینجا، خودت بالا نمیای، می خوای منو پایین بکشی ببری نزدیک. منتهی،

اینها فقط ناراحتم می کنه، می تونست نباشه، شادباشم. بعضی ها واقعا قدر عافیت نمی دونند. همین ننه من الان باید هر روز پشت در زندان فلان جا میومد فحش می شنید و بی مهری می دید از دربان تا بفهمه بابا طرف ول کرده رفته خودش خوشحاله منم تو خونه ام نشسته ام آواره دادگاه پاسگاه نیستم خب خوبه دیگه ول کن! چی دیگه می خواد آخه یک نفر؟!

بهرحال.

به هرکی می شناختم هم پیام دادم. طبعا بعضی ها را با اشتیاق، بعضی دیگه ها را از سر تکلیف و برای از سر باز کردن! همه که می گم، از بچه های فامیل تا بزرگترها! گفتم بذار من پیام بدم هی نخوام پاسخ بدم به ملّت! همه را، فکر کنم بجز یک نفر که دلخورم ازش، پیام خصوصی براشون نوشتم و بعدشم گوشی را گذاشتم کنار. خیلی ها جواب داده بودند که دیگه لازم نبود من ادامه بدم.

ظهر خوابیده بودم حس می کردم یک عده اومده اند تو اتاق، بیدار شده بودم اما نمی تونستم بلند بشم تکون بخورم یا چشممو باز کنم که ببینمشون! کسی نیومده بود اما من حضور اقلا سه نفر را حس می کردم!

کسخل شدیم رفت.

ناهار نون و ماست خوردم. دیگه عصری پاشدم رفتم گوشت خریدم سبزی پلو پختم. یک کیک هم پختم. جاتون خالی. پخته که شد دوتادخترها تو آشپزخونه بودند، به نظرم رسید خوبه بهشون بدم. نه بخاطر دختر بودنشون، بوی کیک تازه بود، گناه داشتند به نظرم. تعارف زدم و از قضا پذیرفتند. نصف کیکم را برش دادم گذاشتم براشون و بقیه را آوردم.

امروز بستنی هم خریدم. بعد برم ظرف بشورم اگه ندزدیده بودنش، بستنی بیارم بخورم!! واللله! گور بابای دنیا و مافیها.

ولی کار نکردم خدایی ها. روم سیاه. برم یکم کار کنم.

شبتون نیکو.