نوشتم که چندی قبل دانشگاه فلان درخواست کار دادم. جزو لیست مصاحبه شونده ها بودم و همون روز از شانس و قضای روزگار اینترنت خوابگاه قطع شد و با نت گوشی وصل شدم و ضعیف بود و بد می شنیدم و خراب شد ارائه هرچند جلسه خیلی خوبی بود و به نظرم می رسید حتی انتخابم خواهند کرد؟

بهرحال رد شدم.

حالا یک فرصت دیگه ای را گذاشته اند و من باید تصمیم بگیرم که آیا بازم رو دارم که تو همون رقابت شرکت کنم باز، یا نه!

راستش، من از معلمی خوشم نمیاد. غریبه که نیستید، می ترسم! می ترسم چیزی بپرسند که ندونم. می ترسم سوالاتی طرح کنم که به ریشم بخندند. می ترسم خیلی خسته کننده و سنگین باشه که هفته ای چنننند ساعت برم حرف بزنم! واقعا آدمی غیر اجتماعی مثل من، برای استاااااااااااد شدن، ساخته نشده منتهی، چاره ای هم ندارم شاید. از یک طرف رزومه ام را به هر شرکتی می فرستم سه سوته رد می کنه، حالا یا زبان لازم است که من بلد نیستم، منظورم زبانهای مختلف نروژی و اسپانیایی و ایتالیایی و اینهاست. یا اینکه می گن این خیلی رزومه زیادی است برای ما. آدمی در ابتدای مسیر کاریابی می خوان.

گرفتار شدم. همین الانه یک ایمیل زدم به یک شرکتی، پرسیدم که ایده ام را نمی خره آیا؟ اگه بتونم مشتری پیدا کنم برای یکی از اکتشافاتم، شاید مسیر زندگی ام عوض بشه اصلا. نه که ییهو پولدار بشم، ولی شاید تو همون شرکت بتونم یک کاری بگیرم. حس درختی را دارم که به بار نشسته اما زمان نداره که محصولش برسه! باور کنید یا نه اما، تست می کنم اما فرصت پردازش ندارم. هرچیزی که تست می کنم هم یک چیزی توش در میاد، که یقین دارم راه به جایی می بره. ولی نمی رسم. هم خسته شده ام هم عایدی ای نداره هم کارهای دیگه ای هست که اولویت است.

به نظرم فقط یک شرکت یا یک دانشگاه ابتر و مریض می تونه اینقدر دستش بسته باشه که نتونه محقق خودش را، کارمند خودش را، وقتی به باروری رسیده، نگه نداره. اینها و شاید همه دیگر دانشگاهها، همینه وضعشون.